• وبلاگ : طعم شيرين دو دقيقه
  • يادداشت : زيارت واقعي
  • نظرات : 0 خصوصي ، 2 عمومي
  • چراغ جادو

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    سلام فاطمه خانم .من اين داستانو تو وبلاگم با ذكر منبع گفتم منبعش يكي از دوستان وبلاگنويسم بود كه اين داستان رو به من هديه كرد اسمش هم عطش هست اگر اشكالي توش هست ببخشيد خوشحالم كه اصلاح كردين من از پدر و مادرم خواهش ميكنم منو ببرن جاسب تا از نزديك ببينم . بازم ممنون

    اينم آدرسhttp://noorian.blogsky.com/

    اون دوستم كه من عمو عطش صداش ميكنم .ازش بپرسين از كجا اين داستان رو خونده حتما جواب ميده .منو به اسم فاطيما ميشناسه با وبلاگم

    http://www.khodahast.parsiblog.com/

    + فاطمه 

    سلام

    من اهل همون جايي هستم كه شما بهش مي‏گي جاسب قم.

    اولا كه قم نه استان مركزي. البته افتخار مي كنيم كه جزو قم باشيم ولي استان و اين دريوريا قبول نمي‏كنن.

    اسم اين شخص بابا شيخ‏ ِ. داستاني رو كه شما تعريف كردي ما به نحو ديگه اي شنيديم كه البته حق مطلب به هر حال ادا شده. ولي يه چيزي رو مي‏خوام با اجازه اضافه كنم. اونم اينكه ايشون بعد از سلام دادن به آقا فوت كردن و همون جايي كه الان دفن هستن مقبره ايشونه كه توي يكي از صحراهاي جاسبه. دوم اينكه كساني كه صداي جواب آقا رو شنيدن خادمين حرم بودن نه آدمهاي دورو بر. و سوم اينكه ايشون دو بار به زيارت آقا رفته بودن ولي چون به دلشون ننشته بود به دلايلي از راه دور سلام دادن.

    ممنون از مطلبتون