سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
حامد احسان بخش - طعم شیرین دو دقیقه
   1   2   3   4   5   >>   >

بخندم یا بگریم

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 9/4/89 12:18 صبح

گاهی بعضی خبرها دلت رو میلرزونه !
بعد با خودت هر چی فکر میکنی ؛ نمیفهمی که الان باید بخندی یا گریه کنی .
اونوقت یادت میاد که باید بترسی؛ ...« فقط بترسی ...» ...




کلمات کلیدی :

روز مرد

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 5/4/89 1:2 صبح

یعنی اگه فردا مسئولین کشور برن پیش رهبری و آقا بخواد روز «مرد» رو بهشون تبریک بگه، کدومشون لیاقت دارن؟



کلمات کلیدی :

بازگشت به خانهی پدری

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 28/3/89 9:36 عصر

هیچ‌جا خانه‌ی پدری آدم نمی‌شود.
همین است که شاعر می‌فرماید:
«خونه‌ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره.»
باز می‌گردیم و هزاران قصه برایمان تازه می‌شود.



کلمات کلیدی :

به زودی !

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 17/3/89 11:32 عصر

 یکی از همین روزها !




کلمات کلیدی :

برای مخاطب خاص

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 12/2/89 11:3 عصر

فکرش رو بکن!
نشستی سر کلاس. استاده داره برات از محی الدین عربی می‌گه و تو حواست یه جای دیگه‌س.
هر بار که نگاهت به دسته گل روی میز می‌افته، باز حواست پرت می‌شه و می‌ری تو فکر و خیال که چه‌طور می‌شه روز معلم رو به یه شیوه‌ی جدید، به یه معلم قدیمی تبریک بگی!
معلمی که برات بیشتر از یه معلم بوده و خیلی جاها به دادت رسیده و بی‌دریغ کمکت کرده.
و یک دفعه به سرت بزنه، به جای تبریک یواشکی و شخصی و در گوشی، بیای توی یک وبلاگ گروهی و جار بزنی:

معلم عزیزم،‌روزت مبارک
و بعد لینکش رو براش میل کنی!




کلمات کلیدی :

شوق سفر نداشتی ...

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 6/9/88 11:21 صبح

سلام.
نمی خواستم روی پست سایه خانم چیزی بنویسم ولی با خودم فکر کردم بی انصافیه اگه نگم ...
دیروز منم می خواستم اینجا رو بروز کنم. چون :
چهارشنبه موقعی که داشتم از کلاسم بر می گشتم ، یهو از ضبط ماشین صدای احسان خواجه امیری بلند شد ...
( شوق ِ سفر نداشتی ....) ...
یهویی منم با اون آهنگ لیز خوردم تو خاطرات دومین !
آخه یه زمانی این آهنگ روی وبلاگ بود .
چه دورانی داشتیم !
دغدغه ی موضوع هفته و من چه پستی بذارم و جواب کامنت و ...
منم دلم برای همه ی دومینی ها تنگ شده !





کلمات کلیدی : خواجه امیری، شوق سفر

خط پایان

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 2/5/88 1:50 صبح



پایان



افاضات التهیه:

1- ترسیدم یک بار دیگه نوشته‌های این دو هفته‌ی بچه‌ها رو بخونم و از تصمیمم صرف‌نظر کنم؛ نخوندم!

2- من هم یکی مثل بقیه نویسندگان؛ این «پایان» هم به معنای پایان حضور من در این وبلاگه. بقیه بزرگواران می‌تونند اینجا رو ادامه بدن و من هم خوشحال می‌شم مطالب‌شون رو بخونم.

3- باز هم تاکید می‌کنم. این «پایان» برای حضور من در وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه است. یه وقت دیدین چند ماه دیگه یا حتی زودتر یه وبلاگ گروهی جدید باز کردم. خدا رو چه دیدی.

4- بچه‌های خوبی باشید و به هم احترام بذارید.

5- یه نکته‌ی جالب که دقایقی پیش کشف کردم. خداحافظی من در دومین مصادف شده با سالروز تولد کشکول. آخی نازی.

6- آها راستی یه نکته‌ی بامزه‌ی دیگه. این دو هفته اصلا انگار نه انگار که اینجا وبلاگ بود و روزی دویست سیصد نفر میومدن می‌خوندن. چنان تو سر و کله‌ی هم زدیم و مسخره بازی و دعوابازی، که انگار هیچ‌کس جز خودمون ما رو نمی‌بینه. خوش گذشت!

7- در این مدت اگر با نظراتم، حرفام یا نوشته‌هام باعث آزار و اذیت و ناراحتی کسی شدم عذرخواهی‌ می‌کنم. حلال کنید.

8- بقیه‌ی حرفا رو هم که در پست تعطیلی همیشگی وبلاگ دومین زدم. می‌تونید بازم مراجعه کنید و بخونید.

9- .... .. ....... ...... .. ... ....... .. .

10- یاعلی



کلمات کلیدی : خداحافظی، پایان

فال نیک

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 31/4/88 2:57 صبح

یادت هست؟ زمانی، نه خیلی دور البته، من و تو و آن چند نفر دیگر همگی با هم یک وبلاگ گروهی ایجاد کردیم. یادت هست؟ هر روز برای به روز کردنش برای رسیدن مطلب، خوب درآوردن مطلب، چقدر تلاش می کردیم؟ و گاهی که من حوصله ام نمی کشید به نظرات جواب بدهم تو را خبر می کردم  و تو مثل همیشه تک تک نظرات را با حوصله جواب می دادی. از خواندن مطالبت سر ذوق می آمدم . گاهی که ازمطالبت تعریف می کردم می گذاشتی به حساب تعارف! اما نمی دانستی که من اصلا آدم تعارفی نبوده ام و نیستم! یادم نیست دقیقا از چه زمانی دیگر حرف هایم را برایت خصوصی می نوشتم و تو هم همان زیر برایم جواب می نوشتی! این ماجرا ادامه پیدا کرد و شدیم دوستان گرمابه و گلستان! گرچه وبلاگ گروهی مان تعطیل شد! گرچه من ماندم و حسرت خواندن مطالب تازه ی تو! اما هنوز هم من آن وبلاگ تعطیل شده ی گروهی را دوست دارم. همان که گاهی به آن سرک میکشم برای خواندن دوباره مطالب تو. راستش  نمی دانم بعضی مطالبت را چند بار خوانده ام! اما هر دفعه که میخوانمشان تمام آن خاطرات روزهای اول دوستیمان برایم تداعی می شود. آن وبلاگ تعطیل شد اما دفتر رفاقت من و تو به واسطه ی آن باز شد. اصلا اگر بخواهم بی رحمانه تر بگویم خوشحالم که تعطیل شد! من تعطیلی ش را به فال نیک گرفتم که باعث شد تو را نه به صورت مجازی  که به صورت واقعی بشناسم. من تعطیلی ش را به فال نیک گرفتم ...


 


پی نوشت: من به عنوان مهمان هفته این مطلب رو نوشتم نه به عنوان نویسنده ی ثابت دومین که از تعطیلی اینجا خوشحال باشه! من خاطرات خودم مربوط به وبلاگ گروهی دیگری رو اینجا نوشتم و می خواستم بگم از دید مثبت هم میشه به تعطیلی یه وبلاگ نگاه کرد.




کلمات کلیدی : وبلاگ گروهی، آغاز رفاقت، تعطیلی، خاطرات و فال نیک

اعلام تجمع اعتراض آمیز نسبت به وقایع اخیر «دومین»

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 29/4/88 6:38 عصر

به اطلاع کلیه‏ی خوانندگان شریف و نویسندگان محترم «وبلاگ دومین» می‌رساند یادداشت جمعه‌ی این هفته‌ی وبلاگ به قلم «حضرت آقای حامدی رفتن جا نی برگشتن» ارائه می‌گردد.


از عموم خوانندگان سورمه‌ای رنگ این وبلاگ درخواست می گردد تا روز جمعه با پوشیدن لباس سورمه‌ای در حاشیه‌ی ضلع غربی سمت چپ وبلاگ تجمع نمایند و اعتراض خود را نسبت به مسائل اخیر وبلاگ به گوش همه‌ی نویسندگان وبلاگ برسانند.


شعارهایی که باید در این تجمع سر بدهید:


وبلاگ درب و داغون نمی خوایم نمی خوایم


ما اهل پارسی (بلاگ) نیستیم/ «دومین» تنها بماند. بلاگ‌ش رو نباید بگیدا


کامنت من کو؟


مدیر بی کفایت/ استعفا استعفا


مدیر با کفایت/ حمایت حمایت


مرگ بر ضد مخالف من


ایرانی جنس ایرانی بخر


کامنتای خصوصی آزاد باید گردد




کلمات کلیدی : تجمع، شعار، دومین

طعم تلخ دومین

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 28/4/88 1:23 صبح

دومین را دوست داشته و دارم، قبلا هم گفته بودم و باز هم می‌گم.
اون‌قدر که بعد از چند روز بی اینترنتی، امشب به هر زحمتی که شده با اینترنت زغالی کانکت شم و تازه یادم بیفته که پسوورد دومین یادم رفته... و بلاخره با دادن شونصد تا پسوورد، یافت شد.
اما این هفته... طعم شیرین دو دقیقه آزار دهنده شده. دیگه احساس شیرینی نمی‌کنم ازش.
خیلی از پست‌های دومین، خیلی از نوشته‌های آرشیو شده‌ش، خیلی از کامنت‌هاش و... لحظه به لحظه و خط به خطشون دوست‌داشتنی و شیرین بود اما اصلا و اساسا موضوع این هفته تلخه...
هر‌ چی فکر ‌می‌کنم چی بنویسم و چه جوری، چیزی به ذهنم نمی‌رسه... همه‌ی حرفم رو تو کامنت نوشته بودم: «میدونم اداره این وبلاگ چقدر کار سختیه. می دونم دردسر داره. می دونم...
ولی کاش نبندینش.
نبندینش!»


کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >