بخندم یا بگریم
گاهی بعضی خبرها دلت رو میلرزونه !
بعد با خودت هر چی فکر میکنی ؛ نمیفهمی که الان باید بخندی یا گریه کنی .
اونوقت یادت میاد که باید بترسی؛ ...« فقط بترسی ...» ...
کلمات کلیدی :
گاهی بعضی خبرها دلت رو میلرزونه !
بعد با خودت هر چی فکر میکنی ؛ نمیفهمی که الان باید بخندی یا گریه کنی .
اونوقت یادت میاد که باید بترسی؛ ...« فقط بترسی ...» ...
یعنی اگه فردا مسئولین کشور برن پیش رهبری و آقا بخواد روز «مرد» رو بهشون تبریک بگه، کدومشون لیاقت دارن؟
کلمات کلیدی :
هیچجا خانهی پدری آدم نمیشود.
همین است که شاعر میفرماید:
«خونهی مادر بزرگه هزار تا قصه داره.»
باز میگردیم و هزاران قصه برایمان تازه میشود.
کلمات کلیدی :
فکرش رو بکن!
نشستی سر کلاس. استاده داره برات از محی الدین عربی میگه و تو حواست یه جای دیگهس.
هر بار که نگاهت به دسته گل روی میز میافته، باز حواست پرت میشه و میری تو فکر و خیال که چهطور میشه روز معلم رو به یه شیوهی جدید، به یه معلم قدیمی تبریک بگی!
معلمی که برات بیشتر از یه معلم بوده و خیلی جاها به دادت رسیده و بیدریغ کمکت کرده.
و یک دفعه به سرت بزنه، به جای تبریک یواشکی و شخصی و در گوشی، بیای توی یک وبلاگ گروهی و جار بزنی:
سلام.
نمی خواستم روی پست سایه خانم چیزی بنویسم ولی با خودم فکر کردم بی انصافیه اگه نگم ...
دیروز منم می خواستم اینجا رو بروز کنم. چون :
چهارشنبه موقعی که داشتم از کلاسم بر می گشتم ، یهو از ضبط ماشین صدای احسان خواجه امیری بلند شد ...
( شوق ِ سفر نداشتی ....) ...
یهویی منم با اون آهنگ لیز خوردم تو خاطرات دومین !
آخه یه زمانی این آهنگ روی وبلاگ بود .
چه دورانی داشتیم !
دغدغه ی موضوع هفته و من چه پستی بذارم و جواب کامنت و ...
منم دلم برای همه ی دومینی ها تنگ شده !
کلمات کلیدی : خواجه امیری، شوق سفر
یادت هست؟ زمانی، نه خیلی دور البته، من و تو و آن چند نفر دیگر همگی با هم یک وبلاگ گروهی ایجاد کردیم. یادت هست؟ هر روز برای به روز کردنش برای رسیدن مطلب، خوب درآوردن مطلب، چقدر تلاش می کردیم؟ و گاهی که من حوصله ام نمی کشید به نظرات جواب بدهم تو را خبر می کردم و تو مثل همیشه تک تک نظرات را با حوصله جواب می دادی. از خواندن مطالبت سر ذوق می آمدم . گاهی که ازمطالبت تعریف می کردم می گذاشتی به حساب تعارف! اما نمی دانستی که من اصلا آدم تعارفی نبوده ام و نیستم! یادم نیست دقیقا از چه زمانی دیگر حرف هایم را برایت خصوصی می نوشتم و تو هم همان زیر برایم جواب می نوشتی! این ماجرا ادامه پیدا کرد و شدیم دوستان گرمابه و گلستان! گرچه وبلاگ گروهی مان تعطیل شد! گرچه من ماندم و حسرت خواندن مطالب تازه ی تو! اما هنوز هم من آن وبلاگ تعطیل شده ی گروهی را دوست دارم. همان که گاهی به آن سرک میکشم برای خواندن دوباره مطالب تو. راستش نمی دانم بعضی مطالبت را چند بار خوانده ام! اما هر دفعه که میخوانمشان تمام آن خاطرات روزهای اول دوستیمان برایم تداعی می شود. آن وبلاگ تعطیل شد اما دفتر رفاقت من و تو به واسطه ی آن باز شد. اصلا اگر بخواهم بی رحمانه تر بگویم خوشحالم که تعطیل شد! من تعطیلی ش را به فال نیک گرفتم که باعث شد تو را نه به صورت مجازی که به صورت واقعی بشناسم. من تعطیلی ش را به فال نیک گرفتم ...
پی نوشت: من به عنوان مهمان هفته این مطلب رو نوشتم نه به عنوان نویسنده ی ثابت دومین که از تعطیلی اینجا خوشحال باشه! من خاطرات خودم مربوط به وبلاگ گروهی دیگری رو اینجا نوشتم و می خواستم بگم از دید مثبت هم میشه به تعطیلی یه وبلاگ نگاه کرد.
به اطلاع کلیهی خوانندگان شریف و نویسندگان محترم «وبلاگ دومین» میرساند یادداشت جمعهی این هفتهی وبلاگ به قلم «حضرت آقای حامدی رفتن جا نی برگشتن» ارائه میگردد.
از عموم خوانندگان سورمهای رنگ این وبلاگ درخواست می گردد تا روز جمعه با پوشیدن لباس سورمهای در حاشیهی ضلع غربی سمت چپ وبلاگ تجمع نمایند و اعتراض خود را نسبت به مسائل اخیر وبلاگ به گوش همهی نویسندگان وبلاگ برسانند.
شعارهایی که باید در این تجمع سر بدهید:
وبلاگ درب و داغون نمی خوایم نمی خوایم
ما اهل پارسی (بلاگ) نیستیم/ «دومین» تنها بماند. بلاگش رو نباید بگیدا
کامنت من کو؟
مدیر بی کفایت/ استعفا استعفا
مدیر با کفایت/ حمایت حمایت
مرگ بر ضد مخالف من
ایرانی جنس ایرانی بخر
کامنتای خصوصی آزاد باید گردد
دومین را دوست داشته و دارم، قبلا هم گفته بودم و باز هم میگم.
اونقدر که بعد از چند روز بی اینترنتی، امشب به هر زحمتی که شده با اینترنت زغالی کانکت شم و تازه یادم بیفته که پسوورد دومین یادم رفته... و بلاخره با دادن شونصد تا پسوورد، یافت شد.
اما این هفته... طعم شیرین دو دقیقه آزار دهنده شده. دیگه احساس شیرینی نمیکنم ازش.
خیلی از پستهای دومین، خیلی از نوشتههای آرشیو شدهش، خیلی از کامنتهاش و... لحظه به لحظه و خط به خطشون دوستداشتنی و شیرین بود اما اصلا و اساسا موضوع این هفته تلخه...
هر چی فکر میکنم چی بنویسم و چه جوری، چیزی به ذهنم نمیرسه... همهی حرفم رو تو کامنت نوشته بودم: «میدونم اداره این وبلاگ چقدر کار سختیه. می دونم دردسر داره. می دونم...
ولی کاش نبندینش.
نبندینش!»
کلمات کلیدی :