سواد
مدتها بود که آرزو میکرد برای لحظهای آن دو چشم قهوهای را از نزدیک ببیند. صاحب آن دو چشم را دوست داشت. تا این که شد. و آن دو چشم قهوهای جلوی چشمهایش قرار گرفت. نگاه کرد و در عمق تیرگی آن دو چشم قهوهای، خود را دید با دماغی بزرگ و چهرهای نا موزون! در فکر چهرهی ناموزون خود بود که چشمهای قهوهای بسته شد:
«برو! دیگر نبینمت. هنوز سواد عاشقیت کم است!»
کلمات کلیدی :