سواد

ارسال‌کننده : در : 85/9/18 10:29 عصر

مدت‏ها بود که آرزو می‏کرد برای لحظه‏ای آن دو چشم قهوه‏ای را از نزدیک ببیند. صاحب آن دو چشم را دوست داشت. تا این که شد. و آن دو چشم قهوه‏ای جلوی چشم‏هایش قرار گرفت. نگاه کرد و در عمق تیرگی آن دو چشم قهوه‏ای، خود را دید با دماغی بزرگ و چهره‏ای نا موزون! در فکر چهره‏ی ناموزون خود بود که چشم‏های قهوه‏ای بسته شد:
«برو!‏ دیگر نبینمت. هنوز سواد عاشقیت کم است!»




کلمات کلیدی :