سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

خط پایان

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/5/2 1:50 صبح



پایان



افاضات التهیه:

1- ترسیدم یک بار دیگه نوشته‌های این دو هفته‌ی بچه‌ها رو بخونم و از تصمیمم صرف‌نظر کنم؛ نخوندم!

2- من هم یکی مثل بقیه نویسندگان؛ این «پایان» هم به معنای پایان حضور من در این وبلاگه. بقیه بزرگواران می‌تونند اینجا رو ادامه بدن و من هم خوشحال می‌شم مطالب‌شون رو بخونم.

3- باز هم تاکید می‌کنم. این «پایان» برای حضور من در وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه است. یه وقت دیدین چند ماه دیگه یا حتی زودتر یه وبلاگ گروهی جدید باز کردم. خدا رو چه دیدی.

4- بچه‌های خوبی باشید و به هم احترام بذارید.

5- یه نکته‌ی جالب که دقایقی پیش کشف کردم. خداحافظی من در دومین مصادف شده با سالروز تولد کشکول. آخی نازی.

6- آها راستی یه نکته‌ی بامزه‌ی دیگه. این دو هفته اصلا انگار نه انگار که اینجا وبلاگ بود و روزی دویست سیصد نفر میومدن می‌خوندن. چنان تو سر و کله‌ی هم زدیم و مسخره بازی و دعوابازی، که انگار هیچ‌کس جز خودمون ما رو نمی‌بینه. خوش گذشت!

7- در این مدت اگر با نظراتم، حرفام یا نوشته‌هام باعث آزار و اذیت و ناراحتی کسی شدم عذرخواهی‌ می‌کنم. حلال کنید.

8- بقیه‌ی حرفا رو هم که در پست تعطیلی همیشگی وبلاگ دومین زدم. می‌تونید بازم مراجعه کنید و بخونید.

9- .... .. ....... ...... .. ... ....... .. .

10- یاعلی



کلمات کلیدی : خداحافظی، پایان

142

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/27 11:42 صبح

خدانگه دارتان !
بای بای!
خداحافظ !
تا بعد !
فعلا !

نه ! هیچ کدوم تو دهنم نمی چرخن واسه گفتن ! این وبلاگ رو خیلی دوست دارم . یادمه وقتی اومده بودم اینجا فقط سه ، چهار نفر از اعضای فعلی دومین اینجا بودن. به مرور زمان هم عوض شدن. در کنار همه ی اون کسانیی که رفتن و هستن ، منم یه چیزهایی می نوشتم برای اینجا .همیشه این برای من افتخار بزرگی بود که در کنار بزرگانی چون شما بودم و می نوشتم.
این صد و چهل و دومین پستی است که اینجا می نویسم و دلم نمی خواهد رنگ و بوی غم  به خود بگیرد.
برای همین می گویم : به امید دیدار !
این ، زیباتر است !




کلمات کلیدی : خداحافظی، دیدار

و هر آغازی را پایانیست ...

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/23 1:47 عصر

ئه! چه جالب، تعطیل شد؟ باز این مدیر برداشت سر خود یه کاری کرد ... خب آقا (خانم) خوش گذشت، خداحافظ

هان راستی قبلش چند مورد رو بگم ( البته می دونین من کوچکتر از اون هستم که بخوام حرفی داشته باشم، ولی ...) :

الان که نگاه می کنم می بینم من فقط 13 تا نوشتم، (با این 14تا)، اصلا روم نمیشه خدافظی کنم، بابا ما طفل صغیر حساب میشیم تو این وبلاگ.

بعد این که الان باز نگاه کردم دیدم زیر این طعم شیرین دو دقیقه نوشته حامد احسان بخش !! آقا یعنی چی؟ اصلا چه معنی میده؟ مگه این وبلاگ جمعی نیست؟ پس این اسم یعنی چی ؟ چرا باید اسم حامد اون بالا باشه و مثلا اسم سایه نباشه؟ کی جوابگوئه؟ نه دیگه واقعا بگو چرا، کاملا جدی ام من.

بعد این که این دیکتاتوری مدیر دومین به حمدلله پایان پذیرفت. تاریخ نشون داده سرنوشت همه ی دیکتاتورهای عالم تلخ خواهد بود. حالا در مورد حامد من دقت نکردم ببینم تلخ بوده یا نه. دوستان بررسی کنن ببینیم تاریخ درست نشون داده بوده یا نه؟

بعد این که از تک تک شما عزیزان که در این مدت به نوشته های حقیر عنایت داشتید، تشکر و قدردانی و سپاس گذاری می کنم.

بعد این که از تک تک شما عزیزان که در این مدت مزاحم شون می شدم با نوشته هام حلالیت می طلبم، اگر حرفی زدم جایی که به دوستی برخورد، ‏یا باعث کدورت خاطرش شد همین جا رسما معذرت خواهی می کنم.

به خصوص این نوشته ی عشق که باعث شد زینب خانم رنجیده خاطر بشن. اگر دومین تعطیل نمی شد همیشه عذاب وجدان داشتم که باعث شدم یکی از نویسنده ها بره. مجددا از زینب خانم عذر می خوام. و البته از سایه خانم که به طور غیر مستقیم درگیر اون نوشته شدند.

بعد این که من خودم داشتم فکر می کردم هفته ی قبل که دومین باید کم کم تعطیل بشه !

و هر آغازی را پایانیست،‏ در دنیای ماده.

خب دیگه بچه ها گریه و زاری بسه، پاشین اشک هاتونو پاک کنین، یه آبی به سر و صورتتون بزنین،‏درسته دومین تموم شد ولی من که هنوز هستم :)




کلمات کلیدی : خداحافظی، دیکتاتور، دوست

تعطیلی همیشگی وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/20 11:4 صبح

مدتی بود که تصمیم به تعطیلی این وبلاگ داشتم. به نظرم عمر این وبلاگ از چندماه قبل به پایان رسیده بود، اما هر بار بنا به توصیه‌ی دوستان بزرگوارم از این تصمیم صرف‌نظر می‌کردم.
اما این‌بار به این قطعیت رسیدم که تاریخ انقضاء این وبلاگ به پایان رسیده و بهتره تعطیل بشه.

لازمه تشکر بکنم از این 50-60 نفری که در این حدود 3 سال عمر وبلاگ، با مطالب زیبا، جذاب و خواندنی‌شون اینجا رو به یکی از وبلاگها‌ی پرمخاطب و معروف پارسی‌بلاگ تبدیل کردند. علی‌الخصوص سایه‌خانم ساروی که در این مدت دو سالی که با وبلاگ همکاری داشتند، بسیار بیش از شخص من برای اینجا زحمت کشیدند.

همچنین لازم می‌دونم قدردانی کنم از مهندس فخری دوست داشتنی که با تواضع کامل و محبت‌های بی‌دریغ‌شون همیشه یاری‌دهنده‌ی ما بودن.

همین‌طور از بقیه‌ی نویسندگان معاصر! همچون آقای فضل، آقا رائد، آقا اسماعیل، فاطیما خانم، زینب خانم، سلما خانم، سوتک خانم، کوثر خانم و همه نویسندگان قدیمی و همه‌ی مهمانان عزیزی که اینجا رو با مطالب خودشون مزین می‌کردند از صمیم قلب تشکر کنم.

طبق آمار پارسی بلاگ این وبلاگ بیش از 820 یادداشت و 120 هزار بازدید داشته که جای تشکر از همه‌ی نویسندگانی داره که اینجا رو وبلاگ خودشون می‌دونستند.

«طعم شیرین دو دقیقه» همچنان برای همه‌ی نویسندگانی که تا به حال با قلم زیباشون اینجا رو به روز می‌کردند بازه و می‌تونند یادداشت‌های خودشون رو قرار بدهند. اما رسمیت سابق رو نخواهد داشت.

یاعلی
حامد احسان‌بخش

بعد التحریر:
یکی از نویسندگان وبلاگ پیشنهاد داد که موضوع این هفته را بذاریم خداحافظی. چشم. موضوع این هفته: «خداحافظی» یا «طعم شیرین دو دقیقه از وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه»

یکشنبه: رائد / دوشنبه: زینب / سه‌شنبه: اسماعیل/ چهارشنبه: سلما/ پنج‌شنبه: مهندس فخری/ جمعه: محمدهادی/ شنبه: فاطیما / یکشنبه: سوتک/ دوشنبه: کبری/ سه‌شنبه: کوثر/ چهارشنبه: مهمان هفته/ پنج شنبه: سایه/ جمعه: حامد!



کلمات کلیدی : خداحافظی، تعطیلی، طعم شیرین دو دقیقه، تشکر

دیدن یا حس کردن؟!

ارسال‌کننده : در : 88/1/21 11:0 صبح

توی ماشین نشسته ام و از شیشه ی جلو و کنار ماشین به بیرون نگاه می کنم؛کودکی را می بینم که کلاهی(به قول خودم)بافتنی به سر دارد که آن را با چکمه های صورتی کمرنگ خود سِت کرده و برای اینکه به مادرش برسد در حالی که دست مادرش را گرفته گام هایش را تند تند برمی دارد...دختر و پسری جلوی ویترین مغازه ی موبایل فروشی ایستاده اند و با اشاره ی دختر به یک گوشی و لبخند پسر(از روی رضایت) داخل مغازه می شوند...
زنی را می بینم که با کلی بار از عرض خیابان و از لابه لای ماشین ها رد می شود...
سنگینی نگاهی را روی گونه ام حس می کنم و به سمت چپم یعنی شیشه ی سمت راننده نگاه می کنم،کودکی را می بینم که از ماشین کناری به من نگاه می کند...لبخندی می زنم که فکر نمی کنم از میان قطرات باران نشسته بر روی دو شیشه ی بین مان قابل دیدن باشد!
ولی جواب لبخندم را با تکان دادن دستش به نشانه ی خداحافظی گرفتم...او لبخند مرا ندید...حس کرد!




کلمات کلیدی : لبخند، حس کردن، کودک، باران، مردم، زندگی روزمره، نگاه، خداحافظی