سفارش تبلیغ
هاست ایران
هاست ایران

نظر سنجی فوق العاده مهم پارسی بلاگی

ارسال‌کننده : در : 85/9/23 10:26 صبح

سو استفاده از وبلاگ برگزیده شدن پارسی بلاگ

اصلا هر چی میخواهید اسمش رو بذارید :
بشکنه این دست که نمک نداره !
خودم کردم که لعنت بر خودم باد !
نمک میخوره و نمکدون می شکنه !
یا هر چیز دیگه ای .

دیروز یکی از دوستان با حالت اعتراض مانندی گفت من خودم مذهبی هستم و در یک خانواده بسیار مذهبی زندگی می کنم. اما خوب نیست فقط هر نوشته ای که مذهبی و دینی هست هر روز باید نوشته منتخب بشه (وبلاگ منتخب را نگفتا . منظورش نوشته ها بود ). این همه وبلاگ تو پارسی بلاگ هست که اونا هم سهم دارند .
بنده هر چی سعی کردم که ایشون رو اینجوری کنم نشد که نشد .
خلاصه پیشنهاد داد اصلا نظر سنجی کنید ببینید نظر وبلاگ نویسا چیه .
گفتم حالا که ما وبلاگ برگزیده پارسی بلاگ شدیم و دو زار ده شاهی آمارمون بالا رفته بذار یه نظر سنجی هم بکنیم تا مسئولان محترم پارسی بلاگ هم که احتمالا به خاطر منتخب شدنمون سری به این وبلاگ می زنند از این نظر سنجی استفاده کنند .
پس الهی خدا پدر و مادرتون رو بیامرزه تو این نظر سنجی کنار صفحه شرکت کنید .

 




کلمات کلیدی :

مصاحبه دو مینی !

ارسال‌کننده : در : 85/9/22 6:0 عصر

قراره از امروز مصاحبه های دو دقیقه رو با وبلاگ نویسا شروع کنیم . در ضمن این مقدمه بنده و بیوگرافی وبلاگ نویس جز اون دو دقیقه حساب نمی شه ها . دو دقیقه فقط واسه متن مصاحبه است .

اولین مصاحبه رو با یکی از وبلاگ های پر بازدید و شناخته شده پارسی بلاگ انجام دادیم . بله . کاملا اشتباه حدس زدید . منظورم وبلاگ مدیر پارسی بلاگ نیست . منظورم وبلاگ مهندس موبایل هست . البته جا داشت که اولین مصاحبه با مدیر با تجربه پارسی بلاگ باشه که چون ایشون از نویسندگان این وبلاگ هستند و در ایام انتخاباتی هم به سر می بریم این مصاحبه بعدا انجام می شه .

چند وقته وبلاگ داری ؟  فکر کنم سه چهار سالی می شه .
کامنت عمومی رو بیشتر دوست داری یا خصوصی ؟ عمومی بیشتر . خیلی وقتا کامنت های خصوصی هم عمومی می کنم .
تعداد اد لیست یاهوت ؟ حدود 100 نفر
چند تا خانم چند تا آقا ؟ یه پنج شش تاشون خانمن و بقیه همه آقا هستن
هله هوله ای که خیلی دوست داری ؟ پف فیل ، برگه
مامانت بیشتر دوست داره یا بابات ؟ هیچ کدوم ، هر دو شون فقط شعار میدن (از این شکلک هایی که قلبش نصف می شه هم گذاشت )
میخوای چند سالگی بمیری ؟ هفتاد و اگه سالم موندم تا هشتاد و پنج ( یاد اون جکی افتادم که به طرف می گن اگه کل دنیا رو بهت بدن چی کار می کنی ؟ گفت می فروشم می رم خارج )
 وقتی خیلی عصبانی می شی چه عبارتی به کار می بری  ؟ ممکنه با عوضی شروع کنم !
اگه یه ماه از اینترنت محروم بشی؟ اولا که درآمدم کم می شه دوما خیلی سخته برام .
 بیشترین و کمترین قبض موبایل ؟ 280 هزار تومن و 48 هزار تومن
حقوق ماهیانه ؟ کارم ازاده . سیصد هزار تا پونصد ششصد هزار در ماه .
 قشنگ ترین اس ام اس ؟ با کاراکترا یه ساعت درست کرده بودن و توش نوشته بودن تیک تاک ساعت نشانه مرگ لحظه هاست اما دوستی ها همیشه باقی می ماند !
اگه جای مدیر پارسی بلاگ بودی چی کار می کردی؟ اگه من جای مدیر بودم قطعا زنم ازم طلاق می گرفت .
فکر می کنی چند درصد از امار وبلاگت درست باشه ؟ 100% . می تونم با یه لینک باکس یا چند تا ترفند آمار بازدیدم رو چند برابر کنم . اما این کارو نمی کنم.
اگه یه روز امار بازدیدت 5 نفر باشه خدائیش کاری نمی کنی تا وقتی که باقی مونده بازدید رو ببری بالا ؟ نه اصلا . صداقت از ویژگی های شخصیتمه .
تو دعوا می خوری یا می زنی ؟ چون بابام وکیله و با قانون هم آشنا هستم سعی می کنم نزنم . ولی اگه قاطی کنم با کله می زنم تو دماغش جوری که دیگه نتونه بلند بشه و من رو بزنه .
روزی چند تا اس ام اس می فرستی ؟ اوایل خیلی زیاد ولی مخابرات با قبضش ادبم کرد . الان روزای معمولی دو سه تا و روزای عید در حد بیست تا .
بای . بای (یاد بگیرید! ببینید چقدر زیبا و صمیمانه مصاحبه ختم می شه )


 

 




کلمات کلیدی :

هدیه دردناک !

ارسال‌کننده : در : 85/9/22 1:34 عصر

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

خوشحال بود از این که انتظارش به سر آمده بود . وارد مغازه شد . با ذوق گفت :(( ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ...))

- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه  ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره . فقط .... ، فقط دردش کم باشه ! ....




کلمات کلیدی :

آقای مدیر

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/21 5:54 عصر

هوا به شدت سرد بود.برف دیشب، هنوز کف حیاط مدرسه دیده می شد و بیشتر جاها یخ زده بود که زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد. شیفت بعداز ظهر بود و هوا کاملاً تاریک. آقای مدیر دم در سالن ایستاده بود و به همه بچه ها می گفت که دکمه لباسهاشون رو ببندند که هوای بیرون به شدت سرد است.
ناگاه چشمش افتاد به اکبر ترابی، دانش آموز شروری که باز همین امروز پاش به دفتر باز شده بود و باز بهش تذکر داده شده بود که اگه شرارتهاش تکرار بشه، اخراجش حتمی خواهد بود.
آقای مدیر که از دستش خیلی عصبانی بود، صورتشو برگرداند تا ترابی رد شد و از سالن بیرون رفت. بعد از پشت سر بهش نگاه کرد. فقط یک بلوز گرم قهوه ای تنش بود و همانطور که چند تا کتاب و دفتر مچاله توی دستش ولو بود،بدنش رو از سرما جمع کرده بود. دستهاشو تا ته جیب شلوارش فرو برده بود و تند تند راه میرفت.
یک لحظه آقای مدیر ساکت ماند، بعد صدا زد : ترابی... ترابی...
ترابی که ده پانزده متری دور شده بود با ترس و تعجب به عقب برگشت و دوید به سمت آقای مدیر...
- بله آقا؟
- بیا دفتر کارت دارم...
هر دو به دفتر رفتند و چند لحظه بعد ترابی از دفتر مدرسه بیرون آمد در حالی که خیلی حیرت زده به نظر می رسید و کت سرمه ای رنگ آقای مدیر روی تنش سنگینی می کرد.
سوز سرمای آخر پائیز در حیاط مدرسه می پیچید و برگهای باقیمانده درخت انار ، تکان مختصری می خوردند.
حالا ترابی نوع جدیدی از گرما در بدنش احساس می کرد که تابحال نظیر اون رو تجربه نکرده بود.

 




کلمات کلیدی :

معما: کلاه

ارسال‌کننده : در : 85/9/21 12:50 عصر

دو تا آدم بینا و یه آدم کور وارد یه اتاق کاملا تاریک می‏شن. توی اتاق، روی یک میز، پنج تا کلاه بوده؛ دو تا سیاه، سه تا سفید. توی اون تاریکی هر کدوم یک کلاه می ذارن سرشون و میان بیرون. وقتی میان بیرون، نفر اول که بینا بوده از نفر دوم که اون هم بینا بوده می‏پرسه کلاه تو چه رنگیه؟ نفر دوم می‏گه نمی‏دونم، کلاه خودت چه رنگیه؟ نفر دوم می‏گه من هم نمی‏دونم. به این‏جا که می‏رسه آدم کوره می‏گه من می‏دونم کلاه خودم چه رنگیه!

سوال: کلاه نفر سوم چه رنگی بوده و از کجا فهمیده؟




کلمات کلیدی :

ادب

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/21 11:18 صبح

یکی از ارکان زندگی اجتماعی، ادب است. ادب آنقدر اهمیت دارد که آنرا پیش نیاز عقل میدانند و کلاً بی ادبها از جرگه آدمهای عاقل خارج هستند.
ادب هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر دارای مراتب است. ادب در همه جا کاربرد و حضور دارد، حتی با خودمان باید مودب باشیم. به خودمان هم باید احترام بگذاریم. مراتب ادب، از طبیعت و جامعه شروع می شود و تا عرش الهی امتداد دارد.
ادب به 
اعضای خانواده، دوست، استاد...
هنر، علم، تخصص، دین، تقوا، اخلاص ...
کوه، جنگل، یک شاخه گل سرخ...
اولیای دین، پیامبران الهی،
خدا
به همه اینها و یک دنیا چیز دیگر، باید ادب داشت.
آنجا که نوبت به ادب در مقابل خدا می رسد...
نمی دانم، اما از فرق سر تا نوک پا، از خیال تا دل، از فکر تا تصور و تصمیم...
ادب در همه جای زندگی ما ساری و جاری است.
مولا امیرالمومنین فرمودند : ...در مقابل پدرت و استادت برخیز و بایست، اگر چه پادشاه باشی...

یا علی




کلمات کلیدی :

سنگ قبر

ارسال‌کننده : در : 85/9/20 12:53 عصر

دریا طوفانی می شود!
                                آرام می گیرد!
                                                    اما هرگز نمی میرد!

این متن روی سنگ قبر پوپک گلدره حک شده . شما دوست دارید رو سنگ قبرتون چی بنویسند ؟؟

اینم عکس جدید از سنگ قبر پوپک ! همان پوپکی که چندی پیش با مرگ تراژیکش که نه، با پخش سریال «نرگس» تا مقام یک قدیس بالا رفت و مردم برایش جان می دادند! راستی که ملت عجیبی هستیم ما ایرانی ها، ما مردم جوگیر و احساساتی...

نیمچه منبع (فقط یکی دو خطش از اونجاست )




کلمات کلیدی :

پدربزرگ و مادربزرگ

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 85/9/19 3:3 عصر

خدا حفظشون کنه...خدا بیامرزدشون
حامد ، جون خودت پاکش نکن
پدربزرگ ، مادربزرگ
پدر بزرگ خوبم
همیشه مهربونه
وقتی که پیشم باشه
برام کتاب می خونه

مادر بزرگ نازم
خیلی برام عزیزه
هرچی غذا می پزه
خوشمزه و لذیذه

وقتی با اونها باشم
غصه و غم ندارم
دنیا برام قشنگه
هیچ چیزی کم ندارم.
شاعر : جواد محقّق

نمی دونستم این تصویر رو بزنم

یا این تصویر




کلمات کلیدی :

سرما...سوغاتی شهرستان

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 85/9/19 7:24 صبح

سلام...جاتون خالی شهرستان هوا حسابی سرد بود




کلمات کلیدی :

سواد

ارسال‌کننده : در : 85/9/18 10:29 عصر

مدت‏ها بود که آرزو می‏کرد برای لحظه‏ای آن دو چشم قهوه‏ای را از نزدیک ببیند. صاحب آن دو چشم را دوست داشت. تا این که شد. و آن دو چشم قهوه‏ای جلوی چشم‏هایش قرار گرفت. نگاه کرد و در عمق تیرگی آن دو چشم قهوه‏ای، خود را دید با دماغی بزرگ و چهره‏ای نا موزون! در فکر چهره‏ی ناموزون خود بود که چشم‏های قهوه‏ای بسته شد:
«برو!‏ دیگر نبینمت. هنوز سواد عاشقیت کم است!»




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >