سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

نه

ارسال‌کننده : رائد در : 88/4/21 2:52 عصر

دلیل نمی‌شه. من این‌جا رو دوست داشتم. خیلی هم که بخوام خودخواه بشم، خیلی از حرف‌هایی که هیچ جایی نمی‌تونستم بزنم، و خیلی حرف‌ها که هیچ جا نتونستم بزنم، و خیلی حرف‌هایی که هیچ جا نمی‌تونم بزنم رو توی این مدت اینجا نوشتم.

تو شاید نفهمی؛ اما من هر جا چیزی نوشته‌م، اون‌جا بعد از همون بار اول، پاره‌ی تنم شده. همین الان، همه‌ی جاهایی که حتی یک بار فقط توشون نوشتم جلو چشممه. و من هیچ‌وقت این پاره‌های تنم رو نتونستم حذف کنم. هیچ‌وقت نتونستم اون‌ها رو از خودم طرد کنم؛ حتی اگه مجبور شده باشم بگم اون حرف دیگه حرف امروز من نیست، اما باز احساس گرم  ِ داشتن، و صاحب بودن‌شون باهامه.

بله. می‌دونم. این حرفا سوسول‌بازیه. و بچه‌گانه هم هست لابد. اما من به همین چیزا زنده‌م. باشه. نه فقط به همی چیزا. اما این چیزایی که هر بار نوشته‌م، کلی خاطراتم رو، و خودم رو شخم زدم تا دو خط نوشتم، نمی‌تونن از یادم برن. التهاب لحظه‌ی نوشتن خیلی از این نوشته‌ها، چیزی نیست که با تعطیل شدن این وبلاگ و نابود شدن حتی همه‌ی نوشته‌هاش از بین بره. من پدر نشده‌م؛ اما معنای اینکه بچه‌ی آدم پاره‌ی تنشه رو می‌فهمم. این رو درک کردم. می‌فهمی؟



کلمات کلیدی :

تعطیلی همیشگی وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/20 11:4 صبح

مدتی بود که تصمیم به تعطیلی این وبلاگ داشتم. به نظرم عمر این وبلاگ از چندماه قبل به پایان رسیده بود، اما هر بار بنا به توصیه‌ی دوستان بزرگوارم از این تصمیم صرف‌نظر می‌کردم.
اما این‌بار به این قطعیت رسیدم که تاریخ انقضاء این وبلاگ به پایان رسیده و بهتره تعطیل بشه.

لازمه تشکر بکنم از این 50-60 نفری که در این حدود 3 سال عمر وبلاگ، با مطالب زیبا، جذاب و خواندنی‌شون اینجا رو به یکی از وبلاگها‌ی پرمخاطب و معروف پارسی‌بلاگ تبدیل کردند. علی‌الخصوص سایه‌خانم ساروی که در این مدت دو سالی که با وبلاگ همکاری داشتند، بسیار بیش از شخص من برای اینجا زحمت کشیدند.

همچنین لازم می‌دونم قدردانی کنم از مهندس فخری دوست داشتنی که با تواضع کامل و محبت‌های بی‌دریغ‌شون همیشه یاری‌دهنده‌ی ما بودن.

همین‌طور از بقیه‌ی نویسندگان معاصر! همچون آقای فضل، آقا رائد، آقا اسماعیل، فاطیما خانم، زینب خانم، سلما خانم، سوتک خانم، کوثر خانم و همه نویسندگان قدیمی و همه‌ی مهمانان عزیزی که اینجا رو با مطالب خودشون مزین می‌کردند از صمیم قلب تشکر کنم.

طبق آمار پارسی بلاگ این وبلاگ بیش از 820 یادداشت و 120 هزار بازدید داشته که جای تشکر از همه‌ی نویسندگانی داره که اینجا رو وبلاگ خودشون می‌دونستند.

«طعم شیرین دو دقیقه» همچنان برای همه‌ی نویسندگانی که تا به حال با قلم زیباشون اینجا رو به روز می‌کردند بازه و می‌تونند یادداشت‌های خودشون رو قرار بدهند. اما رسمیت سابق رو نخواهد داشت.

یاعلی
حامد احسان‌بخش

بعد التحریر:
یکی از نویسندگان وبلاگ پیشنهاد داد که موضوع این هفته را بذاریم خداحافظی. چشم. موضوع این هفته: «خداحافظی» یا «طعم شیرین دو دقیقه از وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه»

یکشنبه: رائد / دوشنبه: زینب / سه‌شنبه: اسماعیل/ چهارشنبه: سلما/ پنج‌شنبه: مهندس فخری/ جمعه: محمدهادی/ شنبه: فاطیما / یکشنبه: سوتک/ دوشنبه: کبری/ سه‌شنبه: کوثر/ چهارشنبه: مهمان هفته/ پنج شنبه: سایه/ جمعه: حامد!



کلمات کلیدی : خداحافظی، تعطیلی، طعم شیرین دو دقیقه، تشکر

دریا همه عمر خوابش آشفته ست...

ارسال‌کننده : در : 88/4/18 10:20 صبح

1-  حسرت نبرم به خواب آن مرداب
     کارام درون دشت ِ شب خفته ست
     دریایم و نیست باکم از طوفان
     دریا همه عمر خوابش آفته ست
      ٍ  شفیعی کدکنی  ِ

 

2-  ساحل افتاده گفت : گرچه بسی زیستم،
     لیک نه معلوم شد، آه ! که من کیستم!
     موج ِ ز خود رفته ای ، تیز خرامید و گفت:
     هستم اگر می روم ‏، گر نروم نیستم...

 

دریای آرامی را که موج هایش با مرغان هوا هم آوایی می کنند و یک سمفونی زیبا را به اجرا در می آورند که مرا به یاد جمله ای از سهراب می اندازد : هر که با مرغ هوا دوست شود،خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود! ، دوست دارم.

ولی یک ویژگی در دریاست که من را از خودش می راند؛
آن اینکه :عصبانی می شود...می بلعد...ویران می کند؛ ولی باز مثل سابق آرام ِ آرام می شود ، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!!!




کلمات کلیدی : دریا، ساحل افتاده، هستم اگر می روم، شفیعی کدکنی، طوفان، مرغ هوا

بهینه سازی

ارسال‌کننده : در : 88/4/18 1:13 صبح

نگاه کردن به سه چیز عبادت است: قرآن،‏صورت والدین،‏دریا

با خود فکر کردم اگر والدین بر روی دریا در حال قرائت قرآن باشند، نگاه پر سودی می شود.




کلمات کلیدی : دریا

اشعار دریایی دوست داشتنی من

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/16 4:33 عصر

بیشتر از اینکه خود دریا رو دوست داشته باشم چند بیتی رو دوست دارم که توش واژه «دریا» اومده:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم // موجیم که آسودگی ما عدم ماست. ای بابا این که توش دریا نیست. چرا فکر می‌کردم دریا داره؟ بی‌خیال! موج وقتی باشه دریا هم هست دیگه.
امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم // «دریا» کمک کن تا بیابم ساحلم را. به جون بچه‌ام یه روانپزشک الان بیاد این مطلب رو بخونه می‌گه نویسنده این متن هر چه سریعتر باید بستری بشه.
دلی دیرم چو مرغ پا شکسته // چو کشتی بر لب «دریا» نشسته. فکر کنم این باباطاهر برره‌ای بوده. «دیرم» دیگه چه صیغه‌ایه؟
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود // ندانستم که این «دریا» چه موج خون‌فشان دارد. بدون شرح!
دیده را «دریا» نمودن، مردمک را غوصگر // اشک را مانند مروارید غلطان داشتن. این پروین اعتصامی عشق منه. کلا خیلی بهش علاقه دارم. کاش زنده بود می‌رفتم خواستگاریش اصلا. برای شادی روحش صلوات.
افاضات التهیه:
هفته‌ی پیش دریا بودم. خوش‌گذشت! خصوصا در جمع دومینی‌ها!!



کلمات کلیدی : دریا، شعر

گم

ارسال‌کننده : رائد در : 88/4/14 8:48 عصر

کاش ذره ای حتی نادیدنی باشیم

از یک قطره

گم در میان دریای حضور تو

پدرم! روزت مبارک



کلمات کلیدی :

درباره ی تو یا الی ... ....

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 88/4/13 1:45 صبح

48 ساعت گذشته بود و هنوز بچه ها به افق خیره مانده بودند ....

روز آخر امتحانات بود و همه خسته از پایان ترمی سنگین .  بچه ها به تو لقب بابابزرگ دانشگاه  داده بودند. طبق معمول همه دست به دامن تو شدند و برای ریختن یه برنامه ی اردو اومدند سراغت،  خودت خسته ی امتحانات بودی و دلت به سمت خونه پر میکشید. قول بازگشت اونروز عصر رو داده بودی . با خودت فکر کردی، اینهمه روز صبر کردم، یک روز هم روی بقیه ی روزها. با آموزش هماهنگ کردی و تدارک یه اردوی لب آب به همراهی مسئولین،  همه روونه شدند. دو مینی بوس مجزا تهیه شد. خواهرا و برادرا ...

بعد از ظهر بود که مینی بوس ها لب آب نگهداشت. بچه ها سیبب زمینی تنوری خوردند و پسرها رفتند به سمت طرح شنا اما با پرچم سیاه روبرو شدند . نجات غریق گفت: دریا امروز وحشیه ... گفت: برید ، دریا امروز خون میخواد .....

بچه ها گوش نکردند و  رفتند تو آب . یادمونه که همیشه میگفتی از آب و از دریا بیزاری. در اون چند سال که اونجا بودی هرگز به آب نزده بودی.. چی شد که زدی به آب؟ آه ... خاطرم نبود که بابابزرگ نمیتونست ببینه که دوستان و همکلاسی ها که مثل خودش خسته ی امتحانات هستن، یک مو از سرشون کم بشه .
... و ... رفتن تو آب . لحظه ای چشمت بهشون افتاد که هر دو داشتند غرق میشدند ... زدی به آب ..... بچه ها به ساحل رسیدند و تو ....

48 ساعت گذشته بود و هنوز کسی چشم از افق بر نمیداشت. آفتاب چه خصمانه و چه بی رحم صورتهامون رو زیر ضربات شلاقهای داغ خود گرفته و شبها ستاره ها چه مخلصانه نور می ریختند تا راه رو روشن کنند... اما خبری از تو نبود ..

چه بی رحم و چه نامرد بود دریا ... چه بد مهمون نوازی کرده بود . 72 ساعت کشید و حتی یکی از بچه ها هم حاضر نشد از لب آب جدا بشه . چشمها سمت افق دوخته شده بود. میگفتند تو از آن سمت میایی..
و تو آمدی و ما چه ناباورانه تو را نظاره کردیم ....

لعنت به دریا ... لعنت به آب ... لعنت به هر چی که تو رو از جمع بچه ها گرفت ...

*کاش هرگز فیلم درباره ی الی رو نمیدیدم ...شاید باز هم دیدم




کلمات کلیدی :

برنامه هفته

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/13 1:3 صبح

سلام به تمام دوستان و همکاران دو مینی و سلام به خوانندگان و بازدیدکننده گان بزرگوار دو مین که همیشه همراه ما هستند.

خب یه هفته دیگه شروع شد و باز در خدمت بچه ها هستیم.
موضوع این هفته رو میذاریم   دریا ...

شنبه: سایه
یکشنبه: رائد
دوشنبه: سلما
سه شنبه: حامد
چهارشنبه:اسماعیل
پنجشنبه: فاطیما
جمعه: آقای فضل

ممنون. یا علی.




کلمات کلیدی :

در حسرت آرامش از دست رفته

ارسال‌کننده : در : 88/4/12 12:46 صبح

دیوارها را بلند می‌کنیم، آرام نمی‌شویم. باز هم بلندتر... بی فایده است.
می‌رویم سراغ حفاظ و نرده، باز هم جواب نمی‌دهد.
دزدگیرهای رنگ و وارنگ را امتحان می‌کنیم.
می‌نشینیم وسط خانه و دور خودمان حصار می‌کشیم. درها را چند قفله می‌کنیم، پنجره‌ها را می‌بندیم و... 

        

...
بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.
مردمش می‌دانند که شقایق چه گلی است...

    




کلمات کلیدی : روستا، شهر، سهراب سپهری، اعتماد، آرامش، دزدگیر

من رهایش نمی کردم!

ارسال‌کننده : در : 88/4/11 9:26 صبح

خوش به حالت ای روستایی!
صبح که از خواب پا می شدی ، بلند می شدی و قبل از تشریفات همیشگی پنجره ی اتاقک ات را باز می کردی و از همین جا:
otaghak.JPG
طلوع آفتاب را نظاره می کردی ! چیزی که من آرزویش را دارم ! چرا آرزو؟ برای جواب فقط چند لحظه ای خودت را بگذار جای من. می توانی از پشت ساختمان های کوتاه و بلند شهر آسمان را ببینی؟ حتی دیدن آسمان به این بزرگی هم سخت است ! پس من چه طور می توانم خورشید را ببینم !!!
خوش به حالت که بلند می شدی و از پنجره ی خانه ات منظره ی روبه روی اش را با عشق نظاره می کردی و شاید هم پس از چند لحظه پنجره را می بستی و می رفتی...ولی من اگر جای تو بودم این منظره را رها نمی کردم:

manzare2.JPG

پی نوشت:
سلام دوستان دومینی و غیر دومینی!
لازم به ذکر است که این دو عکس را خودم گرفتم و عکس دوم یعنی منظره ی زیبای روستایی روبه روی همان خانه است(عکس اول).




کلمات کلیدی : منظره ی زیبا، خانه های روستایی، شلوغی شهر، ساختمان

<      1   2   3      >