سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

روستا گردی

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 88/4/8 12:24 صبح

خوش به حالت روستایی جان. خوش به حالت که آب و هوای خوب میخوری و خب اگه بعضی وقتها هم این آب و هوای خوب تو گلو گیر کرد و خدا نکرده ناخوش شدین خب ما چی کار کنیم که دکتر و از این حرفا کم پیدا میشه و خب مجبورین تا شهر بیایین. نمیشه که خب هم خدا رو داشت و هم خرما رو :دی

از شوخی گذشته همیشه از بچه گی برام یه سئوال وجود داشت. تو فیلمای خارجی روستاهاشون خیلی خوشگلند. آدماشونم اغلب ماشین دارن و خلاصه همه اش خوشگله اونجاها ..همیشه برام سئوال بود و فکر میکردم که روستا یعنی یه جایی مثل روستاهای خودمون. خونه های اغلب کاهگلی و نمیدونم از این حرفا و خب تعجب میکردم که چرا روستاهای اونا با روستاهای ما فرقشونه . بعد خب به نتایجی رسیدم که الان وقت و مجال و حوصلش نیست که بگم اما یه چیز جالب یه جا خوندم که براتون میگم .. ببینین:

در کشورهایی که مردم خسته از زندگی صنعتی و شهری هستند تورهایی به وجود آمده که مردم شهر را به روستا می برد. در روستاها هم، روستاییان آموزش دیده و در خانه هایشان افراد شهری را برای چند روز- از یک هفته تا حتی بیست روز - می پذیرند. میهمانان این تورها، صبح زود بیدار می شوند و برای صبحانه روستایی خود شیر می دوشند و بعد هم برای آبیاری یا سیب زمینی چینی به مزرعه می روند و به این ترتیب تجربه ای تازه و منحصر به فرد از نوع دیگری از زندگی را به تجربه های خود اضافه می کنند. این نوع توریسم به ویژه در روستاهای اروپا و بیش از همه در فصل انگورچینی رونق دارند. هر سال عده زیادی از شهرنشین های اروپایی به دهات می روند و همراه روستاییان از صبح در مزرعه انگور می چینند و طعم زندگی روستایی را می چشند. وکیل و پزشک و مهندس و کارمند و کارگر و معلم و دانشجوی شهری چند روزی در آرامش ده زندگی می کنند و با کوله باری از هوای تازه و آرامش و فروتنی زندگی روستایی به همهمه شهر باز می گردند. این نوع توریسم علاوه بر این به اقتصاد روستا هم کمک می کند و عامل مهمی در توسعه روستاها است.

کاشکی.... بی خیال
همین خب.....




کلمات کلیدی : روستاگردی. توریسم. اقتصاد

اوا

ارسال‌کننده : رائد در : 88/4/7 2:20 عصر

بله. بنشین همان جا، و هی بگو خوشا به حالت ای روستایی. من هم باور می‌کنم از ته دل داری حسرت می‌خوری. اصلا خیلی بد است که آدم بخواهد حرفی را دور سرش بگرداند و بزند. حرف من این است که ما داریم ادا درمی‌آوریم. همه‌ی نوشته‌ی من باید یک کلمه می‌بود: اوا.

بله. توضیح می‌دهم. گرچه زیبایی‌اش به همان بود که یک کلمه می‌نوشتم «اوا»، و دکمه‌ی ارسال را می‌زدم و تمام. ما ادا در می‌آوریم. نمی‌دانم از جان روستا و روستایی چه می‌خواهیم، اما اگر توی همین خیابان‌های خودمان یک روستایی با شکل و شمایلی روستایی و متفاوت با خودمان ببینیم، انگار یک عقب‌مانده دیده‌ایم.

ما روستا را هم اگر بخواهیم، برای آن بخش‌های شیرین‌اش می‌خواهیم. می‌خواهیم یک روستای آرام و بی‌سر و صدا پیدا کنیم و یک روز تعطیل‌مان را آنجا تلف کنیم، تا به‌مان خوش بگذرد. همین و همین. البته این جور خواستن اشکالی ندارد؛ اما مشکل اینجاست که ما صادق نیستیم؛ با خودمان هم صادق نیستیم. ما روستا را نمی‌خواهیم.



کلمات کلیدی :

دهاتی بدبخت

ارسال‌کننده : در : 88/4/6 3:37 صبح

خوشا به حالت ای روستایی

چقدر ساده زندگی می کنی، چقدر غذاهای سالم می خوری، چقدر هوای پاک تنفس می کنی، مناظر زیبا می بینی. خوش به حالت. خوش به حالت چقدر راحت و بی تکلف زندگی می کنی، چقدر سلام هایت بی دریغ است و بی طمع، چقدر وقتی در کوچه باغ ها راه می روی، در سایه ی خنک درخت و بوی نم دیوار های کاهگلی،‏ افکارت آرام و بی دغدغه است ... اما ما این جا حالمان خوب نیست، هر روز باید صبح بیدار شویم به زور آفتاب را از لابه لای ساختمان ها و تیربرق ها پیدا کنیم، همه چیز را آماده می خریم، در بین این همه سر و صدا می رویم و می آییم و هر روز سیاه تر می شویم، در جمعیت له می شویم، دودی می شویم، دلمان هم دیگر دودی می شود. ما این جا حالمان خوب نیست، هر روز با هم دعوا می کنیم، هر روز به هم دروغ می گوییم،‏تهمت می زینیم، فحش هم حتی می دهیم! ما این جا حالمان خوب نیست. ما همه خسته ایم. فسرده ایم.

آنقدر که حتی دو سه جمله ی زیبا را هم نمی توانیم در ذهن کنار هم بچینیم و نوبت هامان را به همین راحتی تمام می کنیم ... فرصت هایمان را




کلمات کلیدی :

خوشا به حالت ای روستایی

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/6 1:38 صبح

سلام!
لازم می‌دونم تشکر کنم از همه‌ی اعضای بزرگوار وبلاگ که هفته‌ی پیش با اینکه دومین خیلی بی سر و صدا و بعد از یه ماه شروع به کار کرد اما همه زحمت کشیدن و به مانند سابق نذاشتن حتی یه روز هم اینجا بدون مطلب بمونه. به این می‌گن وبلاگ و به این می‌گن نویسنده. یاد بگیرید امریکایی‌های اسکتبار جهانی پلید کثیف!!

موضوع این هفته رو بذاریم: «خوشا به حالت ای روستایی»

و خب طبیعتا مثل هر هفته باید بزرگواری کنند و این عزیزان زحمت نوشتن مطلب رو بکشند:
شنبه: اسماعیل/ یکشنبه: رائد/ دوشنبه: سایه/ سه‌شنبه: محمدهادی/ چهارشنبه: مهندس فخری/ پنج‌شنبه: فاطیما/ جمعه: مهمان هفته.




کلمات کلیدی : خوشا به حالت ای روستایی

عبا شوکولاتی قشنگ

ارسال‌کننده : در : 88/4/5 6:44 عصر

 این روزها روزهای عجیبی است. روزهایی که در تاریخ ایران خواهد ماند. داستان روشنی دارد در عین حال که بسیار پیچیده است.

عین شین قاف ها و متعلقات دارند تلاش های آخر را انجام می دهند. می گویند کسی که دارد غرق می شود به هر چیزی دست می یازد بلکه خود را نجات دهد، حتی خس و خاشاک. این زوال یک جریان اصلی به حاشیه رفتن آن برای همیشه خواهد بود.

عین شین قاف اصلا مهم نیست، که خود او گوشه ای از این بازی و بازی خورده است. چیزی که مهم است این است که در نهایت به سلامت از این برهه نیز بگذریم و مطلب مهم بعدی این است که دیگر خسته شدیم از این جوی که کشور را گرفته. تا انتخابات حوصله ها تمام شده بود؛ چه برسد تحمل این حوادث ناگوار.

به همین راحتی می توان یک جایی را سیاسی کرد :)
ای بابا سیاسی که بد نیست چرا این طور نگاه می کنید.




کلمات کلیدی :

عشق مگر چیست؟

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 88/4/4 1:37 عصر

می‌گویم عشق یعنی چه؟

می‌گوید عشق یعنی بسیار کسی یا چیزی را دوست داشتن. می‌گوید عشق یعنی محبت شدید قلبی. می‌گوید عشق یعنی تعیین جایگاه ویژه‌ا‌ی در قلبت برای یک نفر. می‌گوید عشق یعنی نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران.

می‌گویم نفهمیدم. بیشتر توضیح بده.

می‌گوید عشق یعنی اینکه حاضر باشی برای معشوقت، زندگی‌ات را فدا کنی. می‌گوید عشق یعنی اینکه حاضر باشی برای رضایت معشوقت خودت را در معرض خطر قرار دهی. می‌‌گوید عشق یعنی اینکه حاضر باشی برای معشوقت از همه‌ی داشته‌هایت بگذری.

می‌گویم باز هم نفهمیدم.

‌می‌گوید عشق یعنی اینکه وقتی ببینی معشوقت در خطر است دیگر هیچ چیز نبینی. جان و مال و زندگی‌ات را بگذاری تا او را نجات دهی.

می‌گویم خب کمی فهمیدم عشق چیست. ولی نمی‌توانم درکش کنم.

می‌گوید عشق یعنی این و این.

‌می‌گویم یعنی این دو عاشق هم بوده‌اند؟
می‌گوید همان بهتر که نفهمی عشق یعنی چه. آبروی عشق را بردی!

 




کلمات کلیدی : عشق

عشق؟

ارسال‌کننده : در : 88/4/3 1:10 صبح

من مثل بقیه دوستان بلد نیستم بگم سکوت و مهر و عاشق و ...خلاصه بلد نیستم دیگه.
من تابحال عاشق نشدم ،یعنی عاشق واقعی نشدم ولی از وقتی سریال یوسف و عشق زلیخا رو دیدم دلم میخواد که عاشق بشم . یه عاشق دیوونه ؛
ولی دروغ چرا کمی میترسم بخاطر همین همشه میگم خدایا اگه بهش میرسم عاشق بشم، من تحمل فراق و گریه و ناله به مدت خیلی زیاد رو ندارمااا.
نخیر الکی شعار ندید لطفا؛من نمیخوام عاشق خدا و اهل بیت و معصومین بشم .
من میخوام عاشق مخلوق خدا بشم، ولی یه مخلوق خوب.اون وقت بواسطه اون به عشق به خدا برسم.
فکر میکنم اینطوری دوام و لذت عشق به خدام بیشتر باشه.
فکر نکنم بشه  ،  ولی اگه چی میشه.
هرچی خیره همون بشه.
400 تا شد؟



کلمات کلیدی :

از مهر

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 88/4/2 12:41 عصر

بإسمه تعالی

...آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت :
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید،
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
وچون بالهایش شما را در بر میگیرند، وا بدهید،
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،
اگر چه صداهایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغها را ویران می کند.

زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند.
همچنان که می پروراند، هرس می کند.
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند، نوازش میکند، به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند، فرود می آید و آنها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد.
شما را می ساید تا سفید کند.
شما را می ورزد تا نرم شوید.
و انگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید،
بر خوان مقدس خداوند.
همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.

اما اگر از روی ترس فقط پی آرام مهر و لذت مهر باشید،
پس آنگاه بهتر آنست که تن برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید،
و به آن جهان بی فصلی بروید که
در آن می خندید، اما نه خنده تمام را،
و می گریید، اما نه تمام اشک را.

مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.
مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید، زیرا که مهر بر پایه مهر استوار است.

هنگامی که مهر می ورزید مگوئید "خدا در دل من است"، بگوئید "من در دل خدا هستم".
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید، زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار، که خواهشها اینها باشند:

آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید،
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز، و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی.
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر.
بازگشتن با سپاس به خانه در پسینگاهان.

و آنگاه به خواب رفتن با دعائی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب.

 

از کتاب "پیامبر"- نوشته جبران خلیل جبران-ترجمه نجف دریابندری 

از  وبلاگ پیامهای محبت

(ببخشید آقای مدیر و بقیه هم قلمی های عزیزم که بیشتر از 400 کلمه است، حیف بود مطلب را مثله کنم خب)




کلمات کلیدی : جبران خلیل جبران، پیامبر، مهر

هر چه کردم نشد!؟!

ارسال‌کننده : در : 88/4/1 2:5 صبح

یک ساعتی است صفحه «ارسال یادداشت جدید» باز است و خط خطی اش می کنم...اما این خط های بی انتهای نشأت گرفته از یک فکر و ذهن آشفته کجا و عین شین قافِ موضوعِ هفته کجا!

نه، عاشقانه های این روزهایم جایش اینجا نیست! «ما» روی دیواره های تاریخ حکشان کرده ایم و «شما» حالا نه ‍، که بعد تر بخوانیدشان و لمسشان کنید!

 

پ.ن: شرمنده شما بزرگواران، هر چه کردم چیزکی بنویسم، نشد! بگذارید به حساب حال ناخوشم و عفو بفرمایید!




کلمات کلیدی :

<      1   2   3