سفارش تبلیغ
هاست ایران
هاست ایران

بر بادر فته

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/9/12 12:9 صبح

ضمن ارزش گذاری بر کتب دینی و اخلاقی خصوصا نوشته های شهید محراب، آیت الله دستغیب که همیشه تلنگری بر نفس سرکش بوده، با اجازه میخواستم اینجا از یک رمان صحبت کنم. رمان زیاد خوندم اما هیچ کدوم مثل اثر قوی و جاودان و ماندگار مارگارت میچل یعنی  کتاب بربادرفته، برام تاثیر گذار نبوده. اگه مسخره ام نمیکنین باید بگم که این کتاب رو چند بار خوندم.

«مارگارت میچل» نویسنده آمریکایى رمان مشهور «بربادرفته» است، که شاید آن را بتوان پرخواننده ترین رمان تاریخ ادبیات داستانى جهان نامید. «میچل»  به صورت حرفه اى به شغل روزنامه نگارى مشغول بوده و با نام مستعار «پگى» مقالات، مصاحبه ها و نقدهاى ادبى خود را در نشریه آتلانتا به نام «ژورنال» به چاپ مى رساند. عمر روزنامه نگارى او 4 سال بیش طول نکشید چرا که پس از آسیب دیدگى قوزک پایش براى مدتى طولانى از فضاى مطبوعاتى به دور ماند که در نهایت به ترک کامل آن انجامید. همان سال نوشتن رمان «بربادرفته» را آغاز کرد و سه سال بعد در حالى نگارش این رمان به پایان رسید که حجمى بالغ بر یک هزار صفحه داشت.
شاید یکی از دلایل جاودانه شدن این اثر شخصیت پردازی قوی آن است. در میان آدم‌های داستان، هیچ شخصیت صددرصد سیاه یا سفید، پیدا نمی‌کنید. همگی انسان‌هایی هستند مثل خود ما، خاکستری. بنابراین همزاد پنداری خواننده با شخصیت‌های داستان بسیار قوی نمود پیدا می‌کند. این نکته در مورد شخصیت اصلی قصه به گونه‌ای هنرمندانه و با ظرافتی صد چندان رعایت شده است.
انگار اسکارلت همان کودک درون هر کدام از ماست که هنوز بالغ نشده و همانطور که خود در کابوس‌های مداوم شبانه‌اش می‌بیند، در حال دویدن در کوچه‌ای ترسناک و مه گرفته است. اسکارلت به سمت پناهگاهی می‌دود که تا آخر داستان، نمی‌فهمد همان همسرش  بوده است، مامنی که بارها پناهش داده ولی او با حماقت از کنارش گذشته است.
در جهت جنبه های منفی داستان که به آن پرداخته شده می توان از موجه جلوه دادن برده داری تحت عنوان حمایت از سیاهان ، و مطلب دیگر توجیه جنایات کوکلس کلان ها در آن زمان نام برد.
البته از این کتاب یک فیلم هم با همین نام ساخته شده که به نظر من به هیچ عنوان به خوبی کتابش نیست.
اگه نخوندین توصیه میکنم که بخونین ... حتما..




کلمات کلیدی :

وبلاگستان پر روحانی 2

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/9/5 12:8 صبح

(این قسمت را از ایشون بلند کردم... ایشون؟ بی خیال. گفتن نگین)
یکی مثل
ایشون ، او را نمی توان از پیش کسوتان وبلاگ نویس طلاب به حساب آورد اما از جمله کسانی است که به واقع می توان گفت از دیرباز تا کنون یکی از وبلاگ های فعال و پرمخاطب را مدیریت می کند . ایشان که، هر چند در اکثر یادداشت هایش می توان نشانی از اصلاح طلبی را دید اما بارها نقد هایی به حزب متبوع خود داشته و همچنین از حزب مقابل نیز تعاریفی را بیان کرده که تقریبا وبلاگش را از وبلاگ های یک سو نگر و متعصب در امر سیاست متمایز کرده است . در خصوص ایشان به مزاح گفته اند : فلانی اگر نمازش قضا شود نوشته هایش همیشه به روز است . شاید هم به شب !!
ایشان خود را یکی از وبلاگ نویسان آشنا با مشکلات جوانان می داند و بارها از شعار دانستن حق مردم است استفاده کرده است . اما چندان نکته ی قابل ملاحظه ای برای حل مشکلات جوانان در وبلاگ وی یافت نمی شود و در مورد جلسات و برنامه هایش در بسیاری از موارد عبارت مخصوصی  به کار برده است که نشان از آن است که دانستن چندان هم حق مردم نیست .

وبلاگ ها زیاد بوده که بررسی آن در دو مین و حتی ( دو دومین) نمیگنجد. برخی در وبهای خود سلیقه به خرج داده و جلب مخاطب مینمایند و گروهی با انتخاب نامی نه چندان خوشایند در جامعه ، به طرح مسائلی پرداخته که جزء مستحبات بوده و به زعم اینان باید جا بیفتد و بدین طریق خود را در معرض نقد عمومی قرار داده و اجازه ی اظهار نظر به هر فردی با هر عقیده ای در خصوص احکام دین می دهند. (نچ آدرس نمیدم که)
 همچنین وب هایی با مدیریت طلبه هایی جوان مشاهده شده که در وب خویش از مشکلات خود حرف زده و با خیالی آسوده حتی از زندگی و علایق و تعلقات خاطر خود نیز مینویسند. و قابل ذکر بوده که بسیار هم مخاطب دارند. مثل ایشانان و اوشانان ...
ختم کلام اینکه : اکنون ، اینجا در دنیای مجازی، یک مقدار اعتبار ایشان از دنیای واقعی بیشتر میباشد. . . علتش رو بی خیال . . خب همین.

تذکر:
از سلامتی تا بیماری کمتر از لحظه ای راه می باشد ...از سوتک جونم و جناب رائد عذر میخوام. بیمار و ممنوع النت بودم. نتونستم نظراتم رو برای پستهای خوبشون بذارم. عفوا بزرگواران. .




کلمات کلیدی :

وبلاگستان پر روحانی 1

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/9/5 12:5 صبح

سی سال از انقلاب اسلامی ایران می گذرد و هنوز آنچه شناسه ی انقلاب در میان مردم است، عجین بودن  یک کلمه ی پنج حرفی با تمام اجزاء و زوایای انقلاب می باشد.. آخوند ..کلمه ای که نه تنها مردم ایران که در تمامی دنیا، انقلاب را بر آمده از این نام می شناسند. گاه به خصم !!! و گاه به نیکی !!! کار به کاربرد کلمه ی آخوند در جامعه ندارم که گاه بدون توجه به معنی لغوی آن، جهت کوباندن فرد ملبس به لباس روحانیت، از این کلمه استفاده میشود. و گاه در جهت تخریب شخصیت فرد و گاه برای بیان کمی ها و کاستی ها و گاه .... کار به خوب و بد بودن این قشر ندارم که آنان نیز مانند تمامی اقشار جامعه ، منتهی با سطح توقعی بالاتر از اینان، دارای افراد مختلفی در زیر مجموعه ی خود می باشند. کار به دنیای حقیقی و آخوند ها در این دنیا ندارم که همه در این اجتماع زندگی میکنیم و آگاه به تمام مسائل هستیم. می خواهم سری به دنیای مجازی زده و با جایگاه این کلمه در دنیای مجازی آشنا بشویم.
زمانی فلانی !! آمد و گفت که اگر از یک روحانی بپرسی نت چیست، قطعا نمیداند که خوردنی است یا غیر؟ حال با حضور عظیم این قشر در وبلاگستان و دنیای مجازی روبرو بوده که خب هر کدام با توجه به شخصیت ها و حس آنچه شاید بتوان نام وظیفه بر آن گذارد در صحنه حاضر میشوند. عکس العمل ها در برابر حضور این قشر در این دنیای مجازی متفاوت  می باشد . عده ای این حضور را دون شان روحانیت دانسته و شاید با این تفکر باز خط کشی بر دست گرفته و مرز ها را پر رنگ تر می نمایند و به تبع آن، جدایی این قشر از مردم را شاخص می نمایند. عده ای هم از حضور این قشر در اینتر نت استقبال نموده و .... حالا بماند.
با یک سرک در وبلاگستان، وبلاگ های زیادی را میبینیم که با مدیریت یک روحانی یا همان آخوند اداره می شود. هر کدام هم با هدفی خاص. یکی مثل ایشون متن مینویسند، روان و ساده(همون هلو) چت هم میکنند و به سئوالات جوانها پاسخ میدهند و حتی بر سر قرارهای وبلاگی با جوانها حاضر شده و نهایت بهره ی مذهبی را از اخلاق خوش خود برده و در جلب مخاطب برای کلام شیوای خود در راستای اهداف دینی بهره میبرد. ای ول حاج آقا.




کلمات کلیدی :

تو ....

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/28 1:18 صبح

با ذوق زده گی مفرط از در شهر کتاب اومدم بیرون و در حالی که تموم هوش و حواسم به کتاب تو دستم بود و منتظر ماشین بودم.....خاله، خاله ، میشه یکی از این جوراب ها بخری؟ تو رو خدا. سه تاش میشه هزار تومن. بدون توجه به وجودش گفتم : نه مرسی نیاز ندارم....خانوم، تو رو خدا. خب سه تاش پونصد. فقط یکی .... نمیدونم چه مدت بود که التماسم می کرد و منم حواسم نبود. یهو انگار طوفانی ناگهانی از التماس ها، تو دلم شروع شد و فکری به ذهنم خطور کرد.. . باشه ، همه اش رو میخرم به شرطی که به سئوالام جواب بدی... مرسی خاله. بازم هست ها اگه خواستی... دست به نقدتر از همه ریکوردر موبایله. روشن میکنم و .....

سایه : اسمت چیه آقا کوچولو؟
تو :  آقا کوچولو نیستم که. برا خونه پول در میارم.

سایه :
آفرین گل پسر. چند تا خواهر و برادرید؟
تو : ما خیلی هستیم. سمیرا و لیلا و فرهاد و محسن و زینب و داریوش و رضا و نفیسه و ( تموم حواسش به گوشی موبایله)

سایه :
چه همه خواهر و برادر! همه تون میایید برا کار؟ کی میاره شماها رو؟
تو : نه. من و زینب و نفیسه و رضا آبجی ، داداشای هم هستیم. آقا جلال مارو میاره اینجا

سایه :
پس بقیه که گفتی کی هستند؟ آقا جلال باباتونه؟ پولارو می بری میدی به مامانت؟
تو : بقیه همه همسایه هامون تو *گبری هستن. همه با هم میاییم اینجا. آقا جلال اوستامونه. پولامون رو باید شبا بدیم به آقا جلال(خاله راستی آقا جلالم از اینا داره.. بازم اشاره به گوشی کرد).

سایه :
بقیه کوشن؟ (معمولا اکثرا اینارو دسته جمعی میدیدم).
 تو : میدونی خاله اینجا رو تازه کشف کردم. الان پیداشون میشه. من که خیالم راحته. تو مهربونی و گفتی همه اش رو از من میخری.

سایه :
همه پولا رو میدین به آقا جلال که. تو گفتی پول میبری خونه ؟
تو : خب آره پولارو میدیم به آقا جلال. اون شبا به مامانمون پول میده. اول از ما میگیره و بعد میده به مامانمون.

سایه :
همه پولارو میدین به آقا جلال؟ اگه ندین چی میشه؟
تو : نعع خانوم. یه بار فرهاد یه کم تو آستینش قایم کرد. شب جلو همه مون فلکش کرد.

سایه :
  چند سالته؟ مدرسه میری؟
تو :  من هشت سالمه. مدرسه نه بابا. خب وقت نمیشه برا این کارا. آقا جلال میگه. راستش خب دلمون که میخواد بیریم خانوم. اما نیمیشه که. (ناخود آگاه لهجه لاتی به خودش گرفت).

سایه :
دخترا هم جوراب می فروشن؟
تو : نه. اونا سر چهارراه گل میفروشند. آخه خوب میشه سر ماشینایی که آقاها با خانوم خوشکلا که لباسای خوشگل دارن ، توش هستند پول در آورد. و اونا هم جلو زناشون خیط میشن خب اگه نخرن!!

سایه :
غذا چی میخورین؟
تو : خب ظهرا که یه چیزی میخوریم. نون و پنیری چیزی باید با خودمون بیاریم. اما بعضیا هم دلشون برامون میسوزه و بهمون یه وقت غذا میدن. البته به دخترا گفتن از ماشینا هیچی خوردنی نگیرن. از وقتی سر محبوبه اون بلا اومد ، گفتن از ماشینا چیزی نگیرن! محبوبه یه چند روز گم شد... الان همه اش تو خونشونه و با کسی هم حرف نمیزنه.

سایه :
(دلم رو کسی چنگ زد ... نخواستم این مقوله رو  ادامه بدم). خب نگفتی شام چی میخورین؟
 تو : نون و ماست و یه وقتا گوجه بادمجون . اما بیشترش کَل جوش میخوریم. راستی خاله یه موقعم  مثه ثروتمندا !! میشیم و مرغ و پلو هم میخوریم. خاله تو کَل جوش دوست داری؟ 

سایه :
(اینکه گاهی منو خانوم صدا میزد و بعضی وقتا هم خاله، دلم رو ضعف میبرد. نمیدونستم کَل جوش چیه؟ نمیخواستم دلش رو بلرزونم) . آره عزیزم. خوشمزست. چطور مگه؟
تو : آخه نفیسه میگه اگه من مامان بشم، هیچوقت به بچه هام کل جوش نمیدم بخورن. اما من میگم که خب اونم غذاست دیگه.

سایه :
تو درست میگی گل نازم. ببینم عزیز دلم، مهمونی هم میرید؟
تو : هه !! عزیز دلم !! ( با تمسخر منتهی در حالی که قرمز شده بود این رو گفت) بله خانوم مهمونی هم میریم. گاهی وقتا ما میریم سر چهارراه گل میفروشیم و اونا هم میان اینجا. اگر هم بچه های خوبی باشیم گروهمون رو خودمون تعیین میکنیم.

سایه :
( احساس میکردم بغضی که راه نفسم رو بند آورده کم کم داره راه باز میکنه). خب بگو ببینم دوست نداری بری مدرسه؟ بقیه ی بچه ها چی؟ مامان اجازه نمیده برید یا آقا جلال؟
تو : خاله انگاری مارو گرفتی ها؟ چند بار میپرسی؟ ما وقت این کارا رو نداریم. البته یه کم رفتیم. دخترا بیشتر از ما رفتن. نفیسه میگه که بالاخره یه روز میره مدرسه. اون عاشق خانوم معلمش بود. همون که بهش میگفت خانوم خوشگله.

سایه :
چه آرزویی داری؟
تو : رضا آرزو داره که یه روز از صبح تا شب بخوابه. خب یه روز غیر از اون یه روزمون ها... نفیسه که گفتم، مدرسه. . من دوست دارم یه روز یه وانت بخرم با موبایل و بچه هام رو ببرم مشهد. زینب دلش می خواد یه روز یه خونه مثل اون که تو تلویزیون نشون میده که یخجال بزرگ دارن ، از اونا داشته باشه.

سایه :
شبها ساعت چند میرید خونه؟
تو : تا 8 شب کارامون تموم میشه بعد ماشین میاد و برمون میداره و میره .. خاله راست گفتی که همه رو میخری؟ من میخوام برم. خب بسه دیگه.

سایه :
چشم عزیزم. همه رو بده بهم. با ذوق زده گی همه رو داد بهم و با تاکید مجدد بر اینکه اگه بخوام بازم هست در حالی که میخندید پولارو گرفت و با خنده در حالی که دور میشد :
تو : خاله من روزا همینجا هستما. بدخواه مدخواه داشتی خبرمون کن.
سرم رو گرفتم رو به آسمون تا با ریزش آسمون ابری نگاهم دل دریائی این کوچک مرد بزرگ دل رو نلرزونم. . . چشم عزیز دل خاله ...و چشم..

***
نمیدونم تا حالا از نوشته ی خودتون گریه تون گرفته یا نه؟ تا حالا شده با خوندن متن خودتون گریه کنین یا نه؟ تا حالا شده با آرزوهای بزرگ یه بچه اشکتون در بیاد؟....
خیلی بیش از این بود سئوال و جواب ها. تو دو مین نمی گنجید.

* بببخشین اگه طولانی شد. آماده ی هرگونه تنبیهی هستم.
*گبری: اونطور که پرسیدم منطقه ای در حاشیه ی شهر تهرانه.




کلمات کلیدی :

سایه را بیشتر بشناسید!!!

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/25 2:5 صبح

m H: نام؟
sayeh_saravi: سایه  جونت
m H: نام خانوادگی؟
sayeh_saravi: ساروی
m H: شغل؟
sayeh_saravi: اهکی
sayeh_saravi: به کسر الف
sayeh_saravi: کسر هاء
sayeh_saravi:
sayeh_saravi: شغل وبلاگ  بننننننویس
m H: از بازجویی خوشتون میاد؟
sayeh_saravi: اوهوم
m H: پس سن؟
sayeh_saravi: بهار که شکوفه ها گل کنه ........ سالم میشه
m H: مگه متولد بهارید؟؟؟
sayeh_saravi: نچ من متولد پاییزم
sayeh_saravi: کادو یادت نره! اذر ماه
m H: تو دومین چه می کنید؟
sayeh_saravi: علافی
sayeh_saravi:
sayeh_saravi: اوووخ
sayeh_saravi: مدیر نباشه اینطرفا
m H: آخرین  وبلاگی که خوندین؟ کی خوندین؟
sayeh_saravi: دومین. همین دو مین قبل خوندم بحونم خودم راستش رو میگم
m H: آخرین کتاب؟
sayeh_saravi: برباد رفته. البته برا بار شیشم
m H: درسی که حالتونو بهم می زد؟
sayeh_saravi: اووووووووق
sayeh_saravi: جغرافی
m H: رنگ مورد علاقه؟
sayeh_saravi: سیکلمه ای
sayeh_saravi: بژ
m H: آخرین بار کی دعوا کردین؟
sayeh_saravi: دقیقا همین 5 مین قبل تو اس ام اس
sayeh_saravi:
m H: چرا؟
sayeh_saravi: خب حالم کشید که دعفام بشه
m H: کی کتک کاری کردین؟
sayeh_saravi: ووووووی
sayeh_saravi: نععع
sayeh_saravi: نبوده
m H: آخرین بار؟
sayeh_saravi: شاید وقتی شش سالم بوده و از دیفال راست رفتم بالا کتک خوردم
m H: آخرین باری که تو صف وایسادین؟
sayeh_saravi: تو صف ناهار بوده
m H: بدترین غذا؟
sayeh_saravi: تاس کبابتون
sayeh_saravi:
m H: بدترین میوه؟
sayeh_saravi: همش خوشمزست که
m H: شب. تاریک. حس کردن موجودی که روی دستتون قدم می زنه؟
sayeh_saravi: سوووووووسک
sayeh_saravi: اه
sayeh_saravi: بدجنس
m H: سوسک رو بیشتر دوست دارین یا تمساح؟
sayeh_saravi: تمساح جون
m H: واقعا؟؟؟؟؟
sayeh_saravi: اره بجون خودم
m H: از اینکه معتاد نتین پشیمونین؟
sayeh_saravi: معتاد؟
sayeh_saravi: نچ.. نیستم که
m H: جلو آینه؟
sayeh_saravi: به به /  به به
m H: اگه یکی بهتون تنه بزنه؟
sayeh_saravi: منم میزنم خب
m H: هر کدوم از این اسمایی که می گم رو کوتاه وصف کنید
m H: جناب رائد؟
sayeh_saravi: کمی خشن ناک
m H:جناب اسماعیل؟
sayeh_saravi: هنوز ناشناس
m H: هاف مین؟
sayeh_saravi: یاد دو نیمه فوتبال میفتم که تیم آبی خدمت تیم قرمز رسید و اونوقت قرمزها شیشه های اتوبوسها رو شیکستند و اونوقت محروم شدن از تماشاچی و .....
m H: کوثر؟
sayeh_saravi: جاش خالی
sayeh_saravi: اصلا نیست
m H: جناب فضل؟
sayeh_saravi: اوووووخ
sayeh_saravi: ترس
m H: مهندس فخری؟
sayeh_saravi: شعر دوست
m H: زینب
sayeh_saravi: ساکت مظلوم
m H: فاطیما؟
sayeh_saravi: عزیز دل خاله
m H: جناب مجاهد؟
sayeh_saravi: لبنان
m H: مدیر؟
sayeh_saravi:
m H: سایه؟
sayeh_saravi: من
m H: من؟
sayeh_saravi: سایه
m H: منم که می بینید یاد سایه می افتید؟
m H: !
sayeh_saravi: یاد سایه جون میفتم
m H: و آخریش... سوتک؟
sayeh_saravi: بنویس
sayeh_saravi: دوشش دالم
sayeh_saravi: بنویس
sayeh_saravi: بد اخلاق
sayeh_saravi:
m H: کسی که نمی خواید یه لحظه هم ببینیدش
sayeh_saravi: سوسک
m H: سیاسی هستین؟
sayeh_saravi: ایییی
m H: چه ماشینی دوست دارین؟
sayeh_saravi: ژیان
m H: یه شعر کودکانه؟
sayeh_saravi: عروسک خوشگل من قرمز پوشیده ...تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده
m H: چه دخترونه
m H: !!!
m H: حرف  آخر؟
sayeh_saravi: یا علی
m H: حرف اول؟
sayeh_saravi: یا علی
m H: حرف اول و آخر؟
sayeh_saravi: علی یارت

ته‏نوشت: ظاهرش طولانیه اما زمان گرفتم دومین هم طول نکشید خوندنش!




کلمات کلیدی :

حریم چتها

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/21 12:13 صبح

بحث پیرامون چت بوده ( عطف به پست قبل) و اما اینکه تا چه حد چت جزء رسانه محسوب میشود، از لحاظ آماری  نمیدانم اما مطمئنم که حتما چت جزء یکی از رسانه ها می باشد . نمیخواهم اصلا در قالب آمار و ارقام و الفاظ حرف بزنم. میخواهم با خودمان بی تعارف بوده و سپس بنویسم. 
در دنیای چترها چه خبر است و در  چت ها چی میگذرد؟ در این دنیای مستطیلی علی الظاهر همه چیز موجه، چه خبر می باشد؟
نمیخواهم زیاد سرک کشیده و از بعضی چت ها و  بی پروایی ها در آنها حرف بزنم. و از آن طرف هم قرار نیست تمام چت ها را زیر سئوال برده و به تیغ تهمت برانم . و حتی نمیخواهم پا را فراتر گذارده و از احتمال  س.... در چت ها  حرف بزنم. کمترین حد را در نظر گرفته و  فقط میخواهم بدانم که چه چیزی باعث شده که حریمها در این محیط نادیده گرفته بشود؟ چطور شده که فردی که بقول خودش در بیرون از این محیط امکان ندارد که با نامحرم به این شکل صحبت بکند ، در این محیط به این راحتی بدون رعایت موارد شرعی، با نامحرم بدین گونه برخورد نماید؟ با کدوم مجوز؟ با کدام استناد مذهبی؟  آیا این خود نوعی لذت ناشناخته محسوب نمیشود؟ شاید هم لذت نا خود آگاه !!!!
چه چیزی باعث بروز این حالت در فرد شده که در این محیط ، حریمها را فراموش کرده و پارا از این محدوده  خارج نماید؟
باز هم تاکید میکنم که قرار نیست که تمامی چت ها و چترها به زیر سئوال برده شوند اما همان میزان محدود خلاف هم که هست و از همه قشر هم در آن دیده میشود ، چه چیزی باعث بوجود آمدن و توجیه آن برخورد میشود؟ آیا بسته بودن این محیط و عدم راهیابی غیر، باعث بوجود آمدن این مطلب شده است؟ آیا بعد از بسته بودن محیط، این تسلط  نفس بر رفتار نمیباشد که باب توجیه را باز نموده و در این دنیای مجازی و خصوصا این دنیای چهار گوش بسته ، مجوز برای همه گونه خلاف بوجود می آورد؟
الله اعلم.




کلمات کلیدی :

گوناگونی چَتِرها !!

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/20 10:53 عصر

sayeh saravi: میخواستم در خصوص چت ازتون سئوال کنم.
.........: خب چت یعنی گفتگو.
sayeh saravi: .....و؟؟؟
.........: و نداره. اگه بازم سئوال هست بپرس
..........: راستی چند سالته؟
sayeh saravi: با چه کسانی چت دارید معمولا
..........: قطعا بابا و مامانم که نیستن
sayeh saravi: راستی چند سالتونه؟
..........: خودت سنت رو نگفتی ناقلا حالا من بگم؟ اما میگم
..........: من 19 سالمه.معمولا هم خب..راستش رو بگم؟
..........: تو اد لیست من از حدود 60 اسم 47 نفر دخترند
sayeh saravi: خب پس با دخترا بیشتر چت دارید. 
sayeh saravi: اصلا بمن میگین چرا چت میکنین؟
.........: ببین چت حال داره.خصوصا اگه با جنس ظریف باشه
.........: هی دلت میخواد درد دل کنی و دخترا هم لوست میکنن و تو هم هی خودت رو لوس میکنی
sayeh saravi: ..................

------------------------------------------------   ورژن دو
.........: چت حال داره خصوصا اگه با جنس مخالف باشه

------------------------------------------------ ورژن سه
.........: ببین ما هیچی تو چت حرف بد نمیزنیم . شاید بحث درسی باشه و .... اما خب یه جورایی چت با پسرا حالش بیشتره

------------------------------------------------ورژن چهار
.........: ببین خانم محترم. ما فقط تبادل نظر و بحث های سیاسی میکنیم. گاهی هم مذهبی.
 sayeh saravi: با خانم ها هم چت دارید؟ چقدر رعایت حدود رو در چت میکنین؟ خصوصا چت با خانمها؟
.........: ببینین. من با خانم ها هم چت دارم. البته در همون چهار چوب که گفتم. رعایت حدود رو باید بگم که خب شاید من هرگز به این راحتی که اینجا با یه نامحرم حرف میزنم، در دنیای حقیقی نتونم حرف بزنم.

---------------------------------------------- ورژن پنج
.........: چت یعنی حال کردن مجازی
sayeh saravi: ؟؟؟

--------------------------------------------- ورژن شونصد و خدادمین
sayeh saravi : و قس علی هذا




کلمات کلیدی :

ببار دل من...ببار

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/14 1:52 صبح

لبی گزید و پرده را انداخت. دل آسمان گرفته و منتظر بارشی بود. نگاه بارانیش را نثار مادر کرد که تازه آرام شده و خوابیده بود. پرده را مجددا کناری زد و ...

"مثل همیشه با کوچکترین تلنگری سارا از جا بلند شده و باز همه چیز را به زیر سئوال برده بود. استاد جامعه شناسی هم با پرو بال دادن به کلام سارا، دل شیشه ای او را رنجانده و او  با چشمانی نمناک به منزل برگشته بود".

با نگاه به آرامش دوری که تازه در چهره ی مادر جا خوش کرده بود، چادرش را از جالباسی برداشت و با باز کردن تای چادر و تکانی برای صاف کردن چروک های آن،‍ چادر را بر سر کشید و از در خارج شد. هنوز دل آسمان ابری بود و با بغض منتظر تلنگری برای بارش بود.

در بین قطعات قدم زده و زیر لب واگویه ای با خود میکرد « الی متی احار فیک » ....
نگاهی به آسمان کرد و :  « تو هنوز خیال بارش نداری؟»....
بر روی سنگ های مرمر دست میکشید و «اینجا هم که نیستی» ...
عکس را از کیف در آورد و با یادآوری آخرین جمله ای که به سارا گفته بود:
«تموم امکانات من مال تو، سهمیه ی من مال تو ، اگر بورسیه ای هست مال تو ، همه چیز وجود نداشته برای تو ،  به جایش لحظه ای، فقط آنی و لحظه ای دست نوازش پدرت بر سر من» ....
آسمان دلش بارش را آغاز کرده و با طوفان خاکی که برخواسته بود پر چادرش از دست خارج شد و کناره های چادر را میدید که بر پشت تارهای نمناک چشمانش در هوای مرطوب پاییزی پیچ و تاب میخورد . عکس پدر را به سینه چسباند و  با برخورد اولین قطرات باران بر صورتش ، سرش را به آسمان بلند کرد و فریاد زد:

«ببار ای آسمان ...ببار»




کلمات کلیدی :

دل

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/9 12:29 صبح

با ریزش ناگهانی  قطرات آب بر صورت خود، چشمانش را باز کرد و با دیدن رضا و هادی که بالا سرش ایستاده بودند و میخندیدند، فهمید که باز بچه ها چه بلایی به سرش آورده اند. با غرو لند از جا بلند شد و به سمت دستشویی رفت و چند مشت آب بر صورت خود زد. با نگاه در آینه ناگهان با هجوم خاطرات شب گذشته و خوابی که دیده بود، روبرو گشت. . . محمد، الهه، محبوبه ....محبوبه نتونست ربط این اسامی رو با خودش و خوابی که دیده بود متوجه بشه. کلاسش دیر شده بود. لیوانی شیر سر پا خورد و به سمت دانشگاه راه افتاد. وارد ایستگاه مترو شده و تقریبا همزمان با بسته شدن درب، موفق شد تا خود را داخل واگن رها کند. با خوشحالی بر روی تنها صندلی خالی جا گرفت و کتاب هایش را تو بغل جابجا کرد . انقدری نگذشت که  توجهش به روبرو جلب شد. مدت ها بود که دنبال آن کتاب تمام کتاب فروشی های خیابان انقلاب را زیر و رو کرده و پیدا نکرده بود. تازه توجهش به صاحب کتاب جلب شد و با تعجب دختری را دید که بسیار به نظرش آشنا می آمد. بیش از آشنائی چهره ی آن دختر، آنچه توجهش را جلب میکرد ، آن کتاب بود. دلهره پیاده شدن ناگهانی آن دختر و اینکه نتواند از او در خصوص کتاب سئوال کند، باعث شد احساس سر درد نماید. بلند شد و نفس عمیقی کشیده و به سمت دختر رفت. با صدای بلند از دختر در خصوص آن کتاب سئوال کرد. دختر  لبخندی بر لب نشاند و با خوشرویی جواب او را داد. گفت که آشنایی داشته و کتاب را توسط او تهیه نموده است. از دختر نام دانشگاه محل تحصیل و اینکه ترم چندم است را سئوال نمود. با شنیدن نام دانشگاه از تعجب خنده اش گرفت و به دختر اعلام کرد که علی الظاهر با همدیگر هم دانشگاهی می باشند. در دو رشته ی مشابه همدیگر. با بلند شدن دختر و صدای بلندگو که اتمام خط را اعلام میکرد متوجه شد که به استگاه رسیده و باید با او خداحافظی کند.

                                         *********************************
یک هفته ای میشد که ساکت بود و فکر میکرد و از اظهار نظرهای بی مورد پرهیز می کرد. با امروز سه نوبت میشد که به دیدن مریم رفته بود. هر نوبت که مریم میگفت که هنوز کتاب نیومده و از این بابت عذرخواهی میکرد، او خوشحال میشد. نمیدونست که چه چیزی در این دختر با آن چشهای میشی خوشرنگ توجهش رو جلب میکرد؟؟

 




کلمات کلیدی :

بازم همون

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 87/8/4 12:36 صبح

شهادت رئیس مذهب تشیع، امام جعفر صادق رو خدمت همه تسلیت عرض می کنم.

از اونجایی که آقای احسان بخش این هفته گرفتار بودند و وقت نداشتند، امر فرمودند که من به جای ایشون بنویسم. و ضمنا گفتن که برای ایشون هم این هفته اگه میشه پست نذاریم که خب حالا باید روش فکر کنم :دی
در ضمن خیر مقدم میگیم به جناب آقای اسماعیل و جناب نمک که اخیرا به جمع نویسندگان دو مین پیوسته اند.
خب  و اما موضوع این هفته. به خواست دوستان همون موضوع هفته قبل رو پیگیری میکنیم. این قسمت رو  جهت یاد آوری قوانین این بازی و اینکه یادمون نره که مدیر حواسشون بهمون هست و انقلاب مخملی و از این حرفا نشه ، از پست هفته قبل جناب آقای احسان بخش، کپی می کنم.
داستان رو یکی از بچه‌ها شروع می‌کنه و دیگران هم با توجه به ذوق و سلیقه‌ی خودشون ادامه می‌دن تا ببینیم آخرش به کجا می‌کشه و چه جوری تموم می‌شه. فقط خواهشا دوستان وسط هفته داستان رو تموم نکنند تا به بقیه هم برسه!! دستتون هم برای هر نوع تغییر و تحول و اضافه کردن شخصیت جدید توی داستان بازه. فقط تو رو خدا اسکلت اصلی داستان که توسط نفر قبل از شما ساخته شده رو به هم نزنید و احیانا تناقض‌گونه نباشه. کمتر از 5 خط هم ننویسید لطفا.

شنبه: سوتک
یکشنبه: فاطیما
دوشنبه: آقا حامد(با استفاده از اختیارات مدیریتی! از ایشون میخوام که این هفته رو هم بنویسند)
سه شنبه: آقای اسماعیل
چهارشنبه: مهمان هفته
پنجشنبه: سایه
جمعه:  جناب رائد

ضمنا بد نیست  به ترتیب تقسیم بندی روزهای نویسنده ها دقت کنین. روزها دقیقا بر عکس هفته قبل شده و مثلا نفر آخر اون هفته این دفعه اول مینویسه و نفر اول اون هفته، این بار آخر. . . اسمایلی عدالت و از این حرفا
یا علی.




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >