سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند

ارسال‌کننده : در : 86/4/31 9:3 صبح

حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد . حکایت این است :


مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت . بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند .

کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد .

 شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد . بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند )) 

مرد ثروتمند خندید و گفت : (( به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ ))
کارگران یکصدا گفتند : (( نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم )) .

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست که می بخشم .))
مسیح گفت : (( بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود . اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .))
شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه درائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

منبع:آرشیو وبلاگ خودم(چند کیلو امیدواری)




کلمات کلیدی :

حال گیری

ارسال‌کننده : در : 86/4/29 4:2 صبح

یا رفیق!

سلام!... ما هم اومدیم!!!
و اما بعد:

مطمئن بودم امشب از رحمتش می نویسم... از آغوش رحمتش... از اون مهربونی بی حد و حصرش که گاه دیوونه ام می کنه... از اینکه همه اش دنبال بهونه اس که از اون بالا بیاد پایین... اینقدر پایین که بشینه تو قلبمون... مطمئن بودم از بهانه هاش می نویسم... اینکه تا تقویمو باز می کنی... ورق که میزنی... بهانه هاشه که هی خودنمایی می کنن... محرم و صفره... دو ماه سیاه پوش حسینم شین... فاطمیه ها... ربیع الاول، تولد حبیبم... ذیقعده و ذیحجه... رجب... شعبان... رمضان... و... باقیشو خودتون از تقویم بخونین... تو مفاتیح هم هست البته!!
و اینا فقط بهونه های زمانیشه... مکانیا جای خود!!
بهونه ای که به خاطر وعده بهشتشم که شده... بریم سراغش... از اون بالا بالاها که دست هیچ کدوممون بهش نمی رسه بیاد پایین... اونقدر که اقرب من حبل الورید شه...
و ما جه بد بنده هایی هستیم براش... چقدر دوستمون داره و ما... چه قدر غافلیم...
مطمئن بودم اینا رو می نویسم اما... امشب اراده اش رو به رخم کشید... و مهربونی و رحمتش... نه اینکه یادم بره... مات اراده اش شدم...

من خدا رو در شکستن اراده های بزرگ دیده م...
فکر کنم از امام علیه(ع)...
خیلی حال میده این جوری دیدن خدا... این که با همه عظمتش بیاد و حالتو بگیره... اختصاصی حال تو رو... کلی برنامه ریخته باشی و مطمئن از انجامشون و بعد... بیاد و همه کاسه و کوزه هاتو بریزه بهم... و خداییش رو به رخت بکشه... قدرتشو... اراده شو... و تو یادت بیفته همون موجود کوچیک ظلوم و جهولی هستی که در برابر ما غرک بربک الکریمش... هیچ جوابی نداری... حال گیریای این رفیق... حالی داره!!
امشب دعا می کنم همه تون طعم شیرین این حال گیریاشو بچشین... زیاد...

دعامون کنین!





کلمات کلیدی :

سرویس نی‌نی بلاگ

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 86/4/28 1:0 عصر

خوب یادم هست، بحثم را در نخستین(!) نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال، غرفه دفتر توسعه وبلاگ دینی با یکی از مخاطبان که ناشر کتاب کودک بود.
او از وضعیت اسف‌بار انتشار و استقبال کتاب کودک در جامعه می‌گفت و من از عرصه اینترنت و کمبود یا بهتر است بگویم نبود پایگاه‌های مناسب برای کودکان. از من می‌خواست، دفتر توسعه وبلاگ دینی پایگاه مناسبی در این زمینه راه‌اندازی کند. او البته الان دیگر با توضیحات من خوب می‌دانست که دفتر توسعه وبلاگ دینی کجاست و وظیفه‌اش چیست اما دوست داشت حداقل، حرف دلش را بزند.
در اواسط بحث‌مان که دیگر آش شله‌قلمکار شده‌بود و از هر دری سخنی، با یک کنایه فی‌البداهه بحث را عوض کردم. گفتم: «این اواخر راه اندازی وبلاگ برای فرزندان توسط پدر و مادرها مد شده است».
و باز گفتم: «استقبال والدین از راه‌اندازی وبلاگ برای خصوصا نوزادان خود به حدی است که اگر یک سرویس وبلاگ با آدرس مثلا www.niniblog.com  راه‌اندازی شود، کاربران بسیاری را به سمت خود خواهد‌کشاند».
آن روز این را به طعنه گفتم، اما بعدها یعنی تا امروز، به این فکر می‌کنم که آیا راه اندازی چنین وبلاگ هایی که نمونه هایش را در گوشه و کنار اینترنت می توان مشاهده کرد درست است یا نه؟ اصلا چنین کاری کمکی به فرهنگ و یا وبلاگستان فارسی می کند یا نه؟ یادمان باشد که ما باید برای هر نوشته‌ای دلیل و توجیه داشته باشیم. نظر شما چیست؟
.....................
پی‌نوشت:www.fatemezahra.parsiblog.com
پ‌ن1: دیشب مهمان یکی از
دوستان بودیم، برای فاطمه زیبا و کوچک‌شان اینجا می‌نویسند. عکس روبرو متعلق فاطمه کوچولوست.
راستی او در هر  
جلسه یاران معرفت هم شرکت می‌کند.
پ‌ن2: باز هم
خاطره‌اش زنده شد، کاش نمی‌شد و این لحظات آخر مهمانی را به کامم تلخ نمی کرد و... .
پ‌ن3: این یادداشت را سه روز قبل نوشتم؛ بنابر امر مدیریت محترم وبلاگ دو دقیقه جناب آقای احسانبخش مجبور(!) شدم نوشته را تا امروز از صفحه اول بردارم... به هر حال این وبلاگ است و حامد و سالی یک بار منظم شدنشان، آن هم دقیقا وقتی که من حس نوشتن دارم:D یا علی




کلمات کلیدی :

مشاوره پزشکی

ارسال‌کننده : حامد احسان بخش در : 86/4/27 12:22 صبح

جدا ببخشید بابت ننوشتن مطلب در هفته پیش...بدون مقدمه برویم سر سوالها:
سوال 1: چند وقتیه که در ناحیه قوزک هر دو پا درد مختصری رو احساس میکنم، خصوصاً صبح که از خواب بیدار میشم. اگه هم با دست به استخوان قوزک پا فشار بیارم، درد میگیره.ممنون میشم راهنمائی بفرمائید...
جواب:برای پاسخ دادن به این سوال باید چند مورد اطلاعات داشت...مثل سن،مقدار فشاری که به اندامهای تحتانی وارد می‏شود،سابقه فامیلی و همچنین ثابت بودن این درد و یا بهبود آن در ساعات دیگر روز...پاسخ و تشخیص از فشارهای بیشتر از حد تا بیماریهای روماتولوژیک و ارتوپدی در نوسان می‏باشد...
سوال 2:می‏شه بپرسم وقتی پلک می‏پره یا قسمتی از دست یا پا نشانه ی چیه؟! 
جواب: اکثرا پاسخ بدن به تنش‏ها و فشارهای عصبی می‏باشد...گاهی وقتها نیز تیکهای عصبی و روانپزشکی است که معمولا قابل درمان می‏باشد...گاهی نیز به دلیل کمبود بعضی یونهای بدن مثل کلسیم و پتاسیم است که با آزمایشهای ساده قابل تشخیص می‏باشد...در کل نکته بسیار نگران‏کننده‏ای وجود ندارد...
با تشکر...



کلمات کلیدی :

اَینَ الرّجبیّون؟؟

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 86/4/26 12:59 صبح

                                                        بنام خدای رجب
 « ماه رجب ، ماه خداست در غایت حرمت و فضیلت . اگر کسی روزی از این ماه را روزه بگیرد خدای را خشنود و شعله غضب الهی را خاموش نموده است و دری از درهای جهنم به روی او بسته می شود . ماه رجب ماه استغفار امت من است . رجب را اصّب نیز نامیده اند زیرا که در این ماه ، رحمت خدا بر امت من ریزش می یابد .»   پیامبر اسلام(ص) 
رجب، نام نهری است در بهشت که از شیر سفید تر است و از عسل شیرین تر . پس هر کس روزی از ماه رجب را روزه بگیرد ، از آن نهر سیراب خواهد شد .
در صحرای محشر که همه دلها نگران و همه چشمها اشکباراست ، آوائی در گوشها طنین می اندازد که : « این الرّجبیون » کجایند کسانی که ماه رجب را محترم شمرده و اعمالی از آن ماه را انجام داده اند . و بدین ترتیب آن افراد ، از دیگران جدا شده و به رضوان الهی داخل می شوند.
این الرجبیون؟ کجایند آنهایی که رجبی شدند؟
کجایند آنهایی که منزلت رجب را حفظ کردند؟
کجایند آنهایی که در این ماه  خود را در معرض باران  رحمت الهی قرار میدادند و تن خاکی خود را به قطرات مطهر و معنوی این باران شستشو میدادند؟
کجایند ...؟

التماس دعا.( که بسیار محتاجم)




کلمات کلیدی :

بنگرید و ایمان بیاورید

ارسال‌کننده : در : 86/4/25 12:5 صبح

تانک میرکاوا. به اصطلاح دژ شکست نا پذیر ارتش اسرائیل

خوب بنگرید. این است جیش لایهزم! این است ارتش شکست ناپذیر!
خوب بنگرید. این است نماد قدرت اسرائیلی‌ها. نمادی که هر وقت حرف از تسلیحات نظامی شد این تانک را به عنوان یک دژ نظامی یاد کردند.
خوب بنگرید. این اوج افتخار نظامی اسرائیل است که اینگونه به قدرت الهی واژگون گشته.
قدرت الهی را می‌گویم نه از باب کل شی علی قدرته که آن رزمنده‌ی حزب اللهی می‌گفت:
ما چه می‌دانستیم تانک‌هایشان از کجا عبور می‌کنند. ما فقط استخاره می‌گرفتیم و هر جا خوب می‌آمد مین می‌کاشتیم و وقتی فردا بر می‌گشتیم؛ می‌دیدیم همان جاهایی که مین کاشته بودیم منفجر شده است و ...
بنگرید و ایمان بیاورد که "فان حزب الله هم الغالبون" ایمان بیاورید که "ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم" ایمان بیاورید ...

ــــــــــــــــــــــــــــ
پ‌ن 1) اگه اشتباه می‌کنم تصحیح بفرمایید. اون پشت تقریبا نزدیک تپه. من یه پیکان یا احتمالا وانت پیکان می‌بینم . می‌بینید؟؟؟؟!!!!؟؟؟‌




کلمات کلیدی :

مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟

ارسال‌کننده : در : 86/4/24 1:42 صبح



مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود هق هق گریه می کرد.


مرد  نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»


دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: «می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: «با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.»


وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟»


دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.


مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد




کلمات کلیدی :

دل شکستن

ارسال‌کننده : سایه ساروی در : 86/4/19 1:23 صبح

باسمه
آنشب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم، که آنشب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم

همین و ...... همین و ...... همین.
با دنیایی حرف ، در دل همین.




کلمات کلیدی :

شهر بی ستاره

ارسال‌کننده : در : 86/4/18 1:0 صبح

شهر بی ستاره!
چرا؟آسمون این شهر ستاره نداره. پشت ابرا ماه نداره.
چرا؟باغچه هاش گل ندارن. آدماش قلب ندارن
چرا؟آدماش قلب ندارن
چرا؟قلب ندارن




کلمات کلیدی :

گرتو نمی پسندی تغیر ده قضا را

ارسال‌کننده : در : 86/4/17 9:0 صبح

قیامتی به پا شده بود یکی نعره میزد دیگری گریه و ناله اش بلند بود یکی می گریخت و او آرام نشسته بود و زیر لب زمزمه ای می کرد.

آنقدر به آرامش و لطافت اش معروف و محبوب شده بود که موجب حسد اوباش محل قرار میگرفت و هراز چند گاهی به نحوی آزارش میدادند.تا آنروز که قرار گذاشتند تا برایش مجلسی بر پا کنند و در آن مجلس اورا مفتضح نمایند.آنقدر به او اصرار کردند تا علی رغم میل اش پذیرفت .سفره ای رنگارنگ برایش گستردند و همگی در کنار. ان سفره به انتظار نشستند تا که آمد. در بالای مجلس جایش دادند.آرام نشست و زیر لب دعایی کرد و لقمه ای گرفت.آن لحظه فرا رسیده بود رقاصه ای نیمه عریان از مخفیگاهی که قبلا در آنجا منتظر بود خارج شد و با رقص و طرب شروع به آواز کرد.برق رضایت در چشمهایشان دیده میشد.تنها صدای آواز رقصاصه شنیده میشد که می خواند"در کوی نیک نامان مارا گذر نباشد"

دلش گرفته بود با خود اندیشید که خدایا مارا نیز چنین امتحانی ؟آرام گفت "گر تو نمی پسندی تغیر ده قضا را.

انگار ناگهان طوفانی به پا شد و غبار غفلت از آینه فطرتشان به نسیمی برخواست.رقاصه ای که صدایش چون زنگ صدا میکرد ناگه به سجده افتاد و با پارچه ای خود را پوشاند و به سجده افتاد.دیگری در زیر جام شراب زد و ناله العفوش همه را متحیر کرده بود آن یکی که بزرگ آن جمع بود چون کودکان هق هق میکرد و سر به دیوار میکوفت.

و او آرام از جای برخواست و زمزمه کنان خارج شد . گرتو نمی پسندی تغیر ده قضا را

منبع                                           

      

دنیا گرد است،جایی که ممکن است به نظر آخر راه بیاید می تواند آغاز راه باشد.




کلمات کلیدی :

   1   2   3      >