سفارش تبلیغ
سرور مجازی
سرور مجازی

بیشتر دقت کنیم...

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 86/3/21 12:36 صبح

سلام.
پریشب جائی بودم که شخصی داشت در یکی از چت رومهای اینترنت تفسیر قرآن می گفت.
کاری ندارم به اینکه کی بود، خوب می گفت یا بد، وکیفیت سخنرانیش چی بود...
اصلاً اونش مهم نیست، و محل بحث من هم نیست...
اما، و صد اما....
چند جوان مومن و متدین و فعال در امور فرهنگی  توی اون جلسه حاضر بودند و می دونستند داره قرآن ترجمه و تفسیر میشه...
با این حال،
دو نفرشون با هم یه گوشه، مشغول بحث و ... بودند و بعد هم رفتند سراغ تلویزیون...
دو نفرشون هم درست کنار میزی که جناب سخنران داشت تفسیر میگفت، نشسته بودند و مشغول بازی با کامپیوتر دیگر بودند (همون بازی که از پشت خاکریز، با انواع اسلحه با طرف مقابل می جنگیم ...)
یک نفر هم می رفت و می اومد و گهی با اینا بود و گاهی با اونها.
تقریباً میتونم بگم که از این حدود نیم ساعت تفسیر و شرح آیات قرآنی، شاید یک دهم از اون به گوش این 5 جوان مسلمان متدین نخورد...
الان که اون صحنه رو برای خودم تجسم میکنم، بحال مظلومیت قرآن می خوام گریه کنم...
مگه ما بچه مسلمونا، داریم کار فرهنگی میکنیم برای چی؟
چرا بی اعتنائی به کلام خدا ؟؟؟
......
البته مطمئنم که هیچ عمدی در کار نبوده، اما...
ما ها باید بیشتر دقت کنیم...

پریشب جائی بودم که شخصی داشت در یکی از چت رومهای اینترنت تفسیر قرآن می گفت.
کاری ندارم به اینکه کی بود، خوب می گفت یا بد، وکیفیت سخنرانیش چی بود...
اصلاً اونش مهم نیست، و محل بحث من هم نیست...
اما .....

بیشتر دقت کنیم...




کلمات کلیدی :

هتاکی و هکاکی..

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 86/2/15 1:40 عصر

بنام خدا
چند روز است که خبر جسارت یک استاد دانشگاه به یک خانم محجبه را شنیدم. هم متعجب شدم هم متاسف.
خب طبیعی است که برخوردها باید در یک روند منطقی و البته قاطعانه با این مسئله صورت بگیره، چه در سطح افکار عمومی و فعالان فرهنگی و اینترنتی و چه در سطح مسئولان وزارت علوم و قوه قضائیه.

اما یک خبر دیگه ساعاتی قبل دیدم مبنی بر تعیین جایزه برای هک سایت آن استاد جسارت کننده.
باید بگم، هر چه اظهار نظر و انتقاد منطقی در اینترنت و وبلاگها بر علیه این کار بی شرمانه و غیرقابل دفاع اون استاد دانشگاه انجام بشه، جا داره، اما هک سایت یک نفر، معنای دیگه ای میتونه داشته باشه.

 مگه یک مسلمان متعهد با غیرت، در مواجهه با این کار، هیچ حرکت منطقی و معقول دیگه ای نمی تونه داشته باشه که به آخرین و ضعیف ترین و بی تاثیرترین ، کاری که میشه انجام داد مباردت کنه؟

به نظر من ، این یک سنت غلط و خطرناکه که از همین اول باید جلوش گرفته بشه.

نفس این عمل یعنی هک کردن سایت یک شخصیت حقیقی نام و نشان دار، ولو هتاک به مقدسات اسلامی هم باشه، از دید قوانین رسمی کشور جرم هست. هرج و مرج و بی قانونی که نیست در این مملکت، که هر کی از راه برسه برای شکستن قفل درب منزل اون، جایزه تعیین کنه و علناً بزنه قفل در خونه یکی رو بشکنه و تصاحبش کنه، به این دلیل که فلان کار اشتباه رو انجام داده...

طراحان این کار آیا به این نیندیشیده اند که از دید یک ناظر بی طرف و بی اطلاع از قضایا، این کار یعنی حذف فیزیکی شکل و شمایل شخص، در صورتی که مخالفت ما با قیافه او و سایتش که نیست، با فکر و عمل اوست و در سایتش صرفاً معرفی او و آثارش هست و نه حتی تبلیغ فکر و این عمل هتاکانه او.

این کار، آدم رو به یاد شیشه شکستهای سینما و کتک کاری افراد در یکی دو دهه قبل،  میندازه که علاوه بر اینکه هیچ تاثیری در اصلاح اون روند نداشته به کارهای جسورانه تر افراد منجر شده و چهره بسیار بدی از بی منطقی و ناتوانی انجام دهندگان این کار در برخورد صحیح و اسلامی با مسائل داشته است.
حتی بعضی از اونائی که این کارها رو میکرده اند ویا حداقل معروف به سردسته گی این حرکتها بوده اند، حالا به این نتیجه درست و معقول و منطقی رسیده اند که از ابزار هنری مانند سینما برای بیان افکارشون استفاده کنند نه از ابزار چماق و سنگ و فحاشی فرهنگی ...
امیدوارم که طراحان این کار، تامل بیشتری در اصل کار و عواقب آن بکنند و سعی کنند با فضاسازی منطقی و مناسب
 با اینگونه قضایا برخورد کنند .




کلمات کلیدی :

هیییییچ مگو.....

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/12/3 10:14 عصر

بنام خدا

می گن :
 زندگی مثل شطرنجه ، اگه بازی نکنی می گن بلد نیستی ،اگه بد بازی کنی می بازی اما اگه خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن...

اما ، حرف درست اینه که شاعر فرمود :

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو                    پیش من جز سخن شهد و شکر، هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو                  ور ازین بی خبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت          آمدم، جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو
گفتم ای عشق، من از چیز دگر می ترسم        گفت آن چیز دگر، نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان می گویم            سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو

یا علی




کلمات کلیدی :

خط برنج

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/10/13 12:14 عصر

سلام.
امروز صبح (چهارشنبه 13 دی) از خیابان که رد می شدم، دیدم در عرض خیابان، یک خط کج سفید به چشم میخورد. دقت که کردم دیدم این خط سفید، دانه های برنج است. به سرعت با چشم آنرا دنبال کردم (از آینه ماشین) و دیدم آنطرف خیابان به یک خانم مسن می رسد که یک پلاستیک برنج در دست دارد و تازه از مغازه خواروبار فروشی (که منهم مشتریش هستم)، برنج کوپنی خریده است. خانم ایستاده بود و همینطور کف خیابان را نگاه می کرد که لحظه به لحظه ماشینهای عبوری، با سرعت از روی برنجهای کوچنی اش رد می شوند. هر ماشین که عبور می کند، حداقل 2 قاشق برنج از خوراک این خانم خرد و پخش می شود.
رد شدم، اما یه عالمه افکار گوناگون ریخت تو سرم. پیش خودم گفتم آیا این خانم یک مادر بزرگ تنهاست که فقط قدرت خرید برنج کوپنی دارد؟ آیا در روزهای عادی برنج نمی خورد تا بتواند وقتی که فرزندان و نوه هاش دورش جمع میشوند، با برنج غذای آبرومندتری برایشان فراهم کند؟ آیا شوهرش در بستر بیماری است که خودش آمده توی این سرما برنج بخرد؟ حالا که کلی از برنجهاش ریخته، می خواد چکار کنه؟ آیا می تونه بیاد وسط خیابون ذره ذره برنجها رو جمع کنه؟
آیا باید من می ایستادم و براش جمع می کردم؟ اصلاً مگه امکانش بود که از وسط خیابون به اون شلوغی برنج جمع کرد؟ آیا... آیا... آیا...
اگر کمی دقت داشته باشیم، صحنه هائی از این دست، زیاد در اطراف ما اتفاق می افتد. هیچوقت یادم نمیره در یکی از خیابانهای نجف، منتهی به حرم مقدس آقا امیرالمومنین علیه السلام، یه خانم نسبتاً جوان با دو فرزند که یکیشون دختری  هفت هشت ساله و زیبا بود که لباس قرمز کثیفی پوشیده بود و با مادرش داشتند توی زباله ها، کندوکاو می کردند تا خوراکی پیدا کنند. آنوقت ماموران شهرداری بهشون حمله ور شدند و آنها هم فرار کردند...
چه باید کرد... نمی دانم... در اغلب کوچه پس کوچه های دنیا این خبرها هست...
اللهم عجل لولیک الفرج




کلمات کلیدی :

آقای مدیر

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/21 5:54 عصر

هوا به شدت سرد بود.برف دیشب، هنوز کف حیاط مدرسه دیده می شد و بیشتر جاها یخ زده بود که زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد. شیفت بعداز ظهر بود و هوا کاملاً تاریک. آقای مدیر دم در سالن ایستاده بود و به همه بچه ها می گفت که دکمه لباسهاشون رو ببندند که هوای بیرون به شدت سرد است.
ناگاه چشمش افتاد به اکبر ترابی، دانش آموز شروری که باز همین امروز پاش به دفتر باز شده بود و باز بهش تذکر داده شده بود که اگه شرارتهاش تکرار بشه، اخراجش حتمی خواهد بود.
آقای مدیر که از دستش خیلی عصبانی بود، صورتشو برگرداند تا ترابی رد شد و از سالن بیرون رفت. بعد از پشت سر بهش نگاه کرد. فقط یک بلوز گرم قهوه ای تنش بود و همانطور که چند تا کتاب و دفتر مچاله توی دستش ولو بود،بدنش رو از سرما جمع کرده بود. دستهاشو تا ته جیب شلوارش فرو برده بود و تند تند راه میرفت.
یک لحظه آقای مدیر ساکت ماند، بعد صدا زد : ترابی... ترابی...
ترابی که ده پانزده متری دور شده بود با ترس و تعجب به عقب برگشت و دوید به سمت آقای مدیر...
- بله آقا؟
- بیا دفتر کارت دارم...
هر دو به دفتر رفتند و چند لحظه بعد ترابی از دفتر مدرسه بیرون آمد در حالی که خیلی حیرت زده به نظر می رسید و کت سرمه ای رنگ آقای مدیر روی تنش سنگینی می کرد.
سوز سرمای آخر پائیز در حیاط مدرسه می پیچید و برگهای باقیمانده درخت انار ، تکان مختصری می خوردند.
حالا ترابی نوع جدیدی از گرما در بدنش احساس می کرد که تابحال نظیر اون رو تجربه نکرده بود.

 




کلمات کلیدی :

ادب

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/21 11:18 صبح

یکی از ارکان زندگی اجتماعی، ادب است. ادب آنقدر اهمیت دارد که آنرا پیش نیاز عقل میدانند و کلاً بی ادبها از جرگه آدمهای عاقل خارج هستند.
ادب هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر دارای مراتب است. ادب در همه جا کاربرد و حضور دارد، حتی با خودمان باید مودب باشیم. به خودمان هم باید احترام بگذاریم. مراتب ادب، از طبیعت و جامعه شروع می شود و تا عرش الهی امتداد دارد.
ادب به 
اعضای خانواده، دوست، استاد...
هنر، علم، تخصص، دین، تقوا، اخلاص ...
کوه، جنگل، یک شاخه گل سرخ...
اولیای دین، پیامبران الهی،
خدا
به همه اینها و یک دنیا چیز دیگر، باید ادب داشت.
آنجا که نوبت به ادب در مقابل خدا می رسد...
نمی دانم، اما از فرق سر تا نوک پا، از خیال تا دل، از فکر تا تصور و تصمیم...
ادب در همه جای زندگی ما ساری و جاری است.
مولا امیرالمومنین فرمودند : ...در مقابل پدرت و استادت برخیز و بایست، اگر چه پادشاه باشی...

یا علی




کلمات کلیدی :

یک سوزن

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/18 8:50 عصر

اینم برای حامد کلرجی من که این روزا شعرای مشکوک می نویسه :
بر هر دو طرف مزن، تو بر یکسو زن                       وان زلف شکسته را ز رخ یکسو زن
گر آتش عشق تو وزد، یک سوزن                        یکسو همه مرد سوزد و یکسو زن




کلمات کلیدی :

حمایت از حیوانات

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/18 10:58 صبح

یکی از مسئولان اوقاف می گفت : اخیراً وقف نامه ای را دیدم از اصفهان، مربوط به حدود سیصد سال قبل. در آن وقف نامه، زمینی کشاورزی به وقف رسیده بود که طی آن، بایستی هر سال در آن زمین گندم و جو کاشته بشود. پس از برداشت محصول و پرداخت حق الزحمه کشاورزان، مابقی گندم و جو برای زمستان انبار شود.
در فصل زمستان بایستی این گندمها در بیابانهای اطراف اصفهان که محل زندگی و رفت و آمد پرندگان است، پاشیده شود، تا پرندگان در فصل زمستان که از دانه خبری نیست، گرسنه نمانند.
سیصد سال قبل، یک مسلمان دست پرورده فرهنگ اسلامی - ایرانی، برای غذای پرندگان بیابانها در فصل زمستان برنامه ریزی کرده و بعنوان یک عمل مقدس شرعی، زمین آنرا وقف نموده است، آنوقت الان غربیهای متجاوز و خونریز که اخلاق در سیاست آنها جائی ندارد، چوب حمایت از حقوق بشر و حمایت از حقوق حیوانات بر سر ما می کوبند؟




کلمات کلیدی :

غزال وحشی

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/16 5:28 عصر

نقل است که استاد شهریار در جائی غزلخوانی کردند. پس از اتمام، دختر خانمی بلند شد و خطاب به استاد گفت :
استاد! حقا که شهریار غزل هستید!
استاد هم بلافاصله و فی البداهه این بیت را سرودند :

شهریار غزلم خواند غزالی وحشی                        بد نشد، با غزلی، صید غزالی کردیم...




کلمات کلیدی :

بوی سیر...

ارسال‌کننده : سیدمحـمـدرضـافـخـری در : 85/9/16 11:37 صبح

امروز صبح یه جلسه ای بودیم. توی یکی از بخشهای اون، چند تا کارشناس و نماینده از شهرداری قرار بود بیان.تقریباً سر وقت اومدند. دو تا خانم جوان و یک آقای میان سال. خانمها روبروی من قرار گرفتند و اون آقا که بیست دقیقه ای هم دیر آمد، کنار من نشست.
انصافاً هم حرفهای خانمها بسیار کارشناسانه و دقیق بود و هم حرف آقا. فقط من خدا خدا می کردم اون آقا صحبت نکنه. آخه هر چی دهنشو باز می کرد برای صحبت، بوی سیر بسیار زننده ای منو آزار میداد. نمی دونم چرا بعضی از مردم اینقدر بی فکرند...
حالا اگه از همون اول می گفتم که من بیشتر مشتاق بودم خانمها صحبت کنند، بهم کج کج نگاه می کردید که...




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >